تبلیغات
انعکاس - راهی به آسمان...

انعکاس

فرقی نمی کند گودال کوچکی باشی یا دریای بیکران! زلال که باشی آسمان در توست...

پنجشنبه 17 آذر 1390

راهی به آسمان...

نویسنده: احمد طحانی   

...........................................................................

..............................................................................

سلام

این نوشته در روزنامه بانی فیلم به یادگار مانده است:

« راهی به آسمان... »

نقدی بر نمایشنامه ماشین
نوشته بابک طباطبایی

طی روزهای گذشته، شاهد اجرای تئاتر ماشین به نویسندگی بابک طباطبایی و کارگردانی محمد رضا زبرجدی، توسط گروه چاپار در شهرستان یزد بودیم. که قبل از هر چیز به خاطر اجرای موفق آن باید از همه دستندرکاران تشکر کرد، و برای همه کمبودها دست یاری به سوی مسولین دراز!
خلاصه داستان ماشین از این قرار است که زن و مردی سوار بر ماشین، جنازه ای را برای تدفین به مکان خاصی می برند (ولایت). در راه اتفاقاتی برای آنها می افتد که به جذابیت اثر می افزاید، و بلکه شاید پیام داستان همان اتفاقات باشد! یک راننده که رفتار رازآلودی دارد ماشین را هدایت می کند. زن مدام از اتفاقات پیش پا افتاده زندگی حرف می زند و مرد متوجه تکرار ترسناک جاده می شود! و...
ابتدا باید دید که این ماجرا که در حقیقت برشی از یک زندگی است برای چه اتفاق می افتد؟ برای جواب دادن به این سوال، به سوال دیگری بر می خوریم که: انسان برای چه به دنیا می آید؟ شاید جواب سوال های فوق، هر دو یکی باشند. انسان برای چه به دنیا می آید؟ آیا آمدن و نیامدنش را انتخاب کرده؟ یا مجبور به آمدن است؟ آیا از بودنش در این دنیا راضی است؟ واقعیت این است که همه ما یک زمانی چشم باز می کنیم، و خودمان را دنیایی می بینیم که باید در آن برای بودنمان تکاپو کنیم و بجنگیم. از پیشامد های خوشایند زندگی لذت ببریم و با غم و مهنت هایش بسازیم. برای رسیدن به خواسته هایمان تلاش کنیم، و با مشکلات در راه، مبارزه داشته باشیم. داستان ماشین هم به همین سادگی آغاز می شود. در حقیقت شروع داستان برشی از بودن این زن و مرد است. ابتدا آنها هستند، و بعد از بودنشان در ماشینی نشسته اند که در مسیری در حرکت است. حال باید دید ماجرای ماشین چیست؟ به نظر می رسد مراد از ماشین در واقع وسیله ای است که انسان را در زندگی به سمت و سوی هدفش، که گاه برای برخی سردرگمی است، پیش می برد. و اگر اینگونه باشد، در بیشتر موارد هر کسی برای انتخاب وسیله ی حرکتش مختار است. درست به همان صورت که در داستان هم، همین اتفاق می افتد و صحبت از انتخاب ماشین می شود. البته، در کنار این انتخاب از اجبار هم سخن به میان می آید که خود این جبر به نویسنده محترم نمایشنامه کمک می کند تا ابهامی شیرین را در فضای داستانش بپراکند. چیزی که این روزها در بیشتر فیلم ها، داستان ها، و نمایشنامه ها شاهدش هستیم. یک نوع ابهام شیرین. حسی که مخاطب را به فکر فرو می برد و سوار بر بال خیال به این سو و آنسو می کشاند، و در نهایت با یک کد گذاری لطیف، او را بسوی اصل مطلب رهنمون می سازد. این ابهام در حقیقت به گسترده شدن هر چه بیشتر فضای داستان کمک می کند. ابهامی که شاید تراش یافته اش را قبلا در درباره الی دیده بودیم. برگردیم به داستان! ماشین در مسیر به حرکتش ادامه می دهد که بعد از مدتی، مرد داستان متوجه می شود که انگار تکرار ترسناکی دارد در آن مسیر اتفاق می افتد. اما آن مسیر چیست و آن تکرار چه؟ به نظر می رسد مراد از مسیر، همان مسیر زندگی باشد! و مراد از تکرار؛ همان شب و روزهایی که می آیند و ما را به اهدافمان می رسانند. همان اتفاقاتی که در زندگی برای همه ما می افتد و تکرار شدنش را می بینیم، تا جائیکه حتی گاهی این تکرارها رنگ وحشت به خود می گیرند. البته اگر به فلسفه بودنشان فکر کنیم، و از آن بترسیم! البته شاید اگر با آن پیش برویم و در صدد شکستنش نباشیم، ممکن است به آنچه باید برسیم، زودتر دست پیدا کنیم. این تکرار ها در واقع همین اتفاقاتی است که در زندگی هر کدام از ما بارها اتفاق می افتد. مثلا مجبوریم بارها از یک مسیر برای رفتن به محل کارمان رد شویم. مجبوریم هر روز غذا بخوریم. مجبوریم بخوابیم و بیدار شویم و... . در داستان و در همان مسیر تکراری، یک دو راهی و یک قبرستان وجود دارند. دو راهی می تواند بیانگر انتخاب در زندگی باشد و قبرستان نماد فرصت هایی که از دست می روند. تکرار آن دو یعنی انتخاب و قبرستان هم، نشان دهنده فرصت های مجددی است که به دست می آوریم و از دست می دهیم و در حقیقت، با از دست دادن فرصت، قبرستانی از فرصت های سوخته برای خودمان درست می کنیم. اما در این بین نقشی که از همه مرموز تر است، نقش راننده ماشین است که زن و مرد داستان را پیش می برد. راننده کیست؟ و نماد چیست؟ به نظر می رسد، راننده می تواند سمبلی باشد از نیرویی که مارا در مسیری می اندازد و البته در آن پیش می برد. نیرویی که شاید ما در انتخاب آن مختار باشیم و یا شاید هم مجبور به پذیرشش. کسی یا نیرویی که ما را در مسیری قرار می دهد، و در آن  پیش می برد. به انتخاب ها می رساند. و البته ممکن است گاهی هم قدرت رفتن را به خودمان واگذارد. اما از آنچه در این بین از همه موارد فوق مهمتر و عجیب تر است، آخر داستان است. آنجا که زن و مرد، همچنان در مسیرند، و سر به آسمان بلند کرده اند و دل به قادر مطلق داده اند و از او مدد می جویند. به نظر من پیام آسمانی داستان می توند همین باشد که ما هستیم، ماشین هست، مسیر هست، راننده هست، تکرار و انتخاب و قبرستان و جنازه هم هست، شادی های زودگذر مثل به دنیا آوردن بچه، یا بزرگ کردن گوساله، یا جوجه از تخم کشیدن و چای خوردن هست (آنچه در نمایش اتفاق می افتد)، اما آنچه که مهم است اینست که وجودمان را متوجه نیروی برتر و خدایی بکنیم که اختیار همه چیز بدست اوست. اوست که می تواند به ما قدرت انتخاب و رد شدن از سختی ها را بدهد. و اوست که به ما آرامش می بخشد، حتی موقعی که در سخترین شرایط باشیم. اوست که پناهگاه خوبیست برای همیشه زندگی، علی الخصوص برای مواقعی که تکرارهای خسته کننده و ملالت آور، فرصت های سوخته، گم شدن کلید مقصود، و... کلافه مان کرده است. و اگر او را یافتیم، در بدترین شرایط، روی تابوت، در کنار تکرارها و همه مشقت ها، لبخند بر لبمان می نشیند و آرامش بر دلمان!
در پایان ضمن تشکر مجدد از همه مسولین برگزار کننده این نمایش، و تقدیم این چند خط به خاطر لطیف خالق اثر، توجه شما را به یادداشت کارگردان محترم نمایشنامه جناب آقای زبرجدی جلب می کنم که جاری بودن زندگی را به زیبایی تصویر می کند:
اتاقی و پنجره ای و من تنها...
آنقدر شلوغ هستم که می ترسم از پنجره به بیرون نگاه کنم!
در آن اتاق قدم می زنم، و از گوشه ای به گوشه دیگر می روم
ساعت ها و ساعت ها؛
می خواهم به بیرون نگاه کنم
اما نمی توانم!
ترسی دهشتناک سد راهم می شود.
آرام آرام جلو می روم
ترس، زیر پایم صدا می دهد
آهسته و محتاط به بیرون نگاه می کنم؛
چهره ام آرام می شود...
.
.
.
زندگی در جریان است...

پیوست: السلام علیک یا اباعبدالله الحسین (ع)

nylaflanegan.weebly.com
پنجشنبه 22 تیر 1396 11:59 ب.ظ
Hi! Would you mind if I share your blog with my facebook group?
There's a lot of people that I think would really
appreciate your content. Please let me know.
Many thanks
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

نویسندگان

صفحات جانبی

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :