تبلیغات
انعکاس - به رنگ پاییز...

انعکاس

فرقی نمی کند گودال کوچکی باشی یا دریای بیکران! زلال که باشی آسمان در توست...

پنجشنبه 10 آذر 1390

به رنگ پاییز...

نویسنده: احمد طحانی   

......................................................................

........................................................................

سلام

این داستان در روزنامه کیهان به یادگار مانده است:

پاسخ مسابقه تصویری-3

به رنگ پاییز
زنگ انشاست و بچه ها همه منتظر آمدن آقامعلم هستند. موضوع انشاء فصل پاییز است و هركسی در حد توانش مطلبی نوشته. بچه ها با هم حرف می زنند. از هوای بارانی روستا، از درس خواندن، و از انشایی كه نوشته اند. مسعود اما نگاهش از پنجره كلاس به ابرهای تیره رنگی كه آسمان را پر كرده است دوخته شده. نگاه عمیق او نشان از پرواز پرنده خیالش بر بلندای آسمان روستا می دهد، و بر فراز ابرهای پاییزی...
آقامعلم، كیسه ای در دست، وارد می شود و بچه ها به احترام او ساكت می شوند...
- كی می خواهد اول انشایش را بخواند؟
دست ها بالا می رود و چندتا از بچه ها اعلام آمادگی می كنند.
مسعود اما همچنان در فكر است. سه چهارنفر از بچه ها كه انشایشان را خواندند آقامعلم بلند می شود، توی كلاس قدم می زند تا می رسد پای میز مسعود. دستی به سر و رویش می كشد و می گوید: حواست به كلاس نیست كجایی پسر؟ به چه فكر می كنی؟ چیز تازه ای ننوشتی؟ مسعود به نشان تشكر از محبت آقامعلم، لبخندی می زند و می گوید: آقا اجازه، می خواهم یك داستان بنویسم. یك داستان درباره خودمان! آقامعلم تشویقش می كند و به او می گوید كه هر كمكی كه از دستش بربیاید، انجام می دهد. بعد از او می خواهد كه انشایش را بخواند. مسعود دفترش را برمی دارد و می رود جلوی كلاس. آقامعلم می نشیند سرجای او و در كنار بقیه بچه ها، تا بهتر و بیشتر از شنیدن نوشته هایش لذت ببرد. همه كلاس ساكت می شود. بچه ها می دانند مسعود در نوشتن ماهر است! آنها می دانند كه او هر چند وقت یكبار داستانی می نویسد و به معلمشان می دهد. آقامعلم هم هرماه داستان مسعود را به شهر می برد و به نشریه های دانش آموزی می دهد. بعد با تعدادی از این نشریات به روستا برمی گردد. یكی از آنها را به مسعود می دهد و یكی را می چسباند به دیوار كلاس تا بقیه از خواندنش لذت ببرند، و یكی هم برای یادگار پیش خودش نگه می دارد...
مسعود شروع می كند:
به نام خدا
موضوع انشاء: فصل پاییز...
پاییز یكی از فصل های زیبای سال است كه اسم های دیگری هم دارد، مثل فصل هزار رنگ. وقتی این فصل باشكوه از راه می رسد هوا كم كم خنك می شود و مردم آماده پذیرایی از سرما می شوند. راستش را بخواهید من همین دیروز كنار اتاقم نشسته بودم و مشغول نوشتن انشایم بودم كه دیدم كسی به پنجره اتاق می زند. وقتی جلو رفتم دیدم باد پاییزی است! پنجره را كه باز كردم خیلی آرام آمد توی اتاق و شروع كرد به ورق زدن دفترم. من با تعجب نگاهش می كردم كه گفت: انشاء درباره فصل پاییز! چه خوب، دوست داری كمكت كنم؟ به نشان رضایت سری تكان دادم. باد هوهوكنان گفت: بیا بنشین پشت من تا چرخی در روستا بزنیم. بعد از آن می توانی انشایت را خیلی بهتر و زیباتر بنویسی. با اینكه می ترسیدم، ولی قبول كردم و پشت باد پاییزی سوار شدم. باد، هوهوكنان از پنجره اتاق خارج شد و رفت در دل آسمان. كمی كه چرخ زدیم گوشه ای از آسمان لكه سیاه رنگی دیدم كه درحركت بود. پرسیدم آن سیاهی چیست؟ گفت: به زودی می فهمی! و هوهوكنان به آن سمت رفت. وقتی به نزدیكی هایش رسیدیم، دیدم آن سیاهی كه از دور مانند لكه ای به نظر می رسید، دسته بزرگ و باشكوهی از پرستوهای زیبا هستند كه با نظم خاصی پرواز می كنند. پرسیدم: این پرندگان زیبا كجا می روند؟ باد جواب داد: وقتی فصل پاییز از راه می رسد و هوا رو به سرد شدن می رود، پرندگان به مناطق گرمتر كوچ می كنند، تا بتوانند راحت تر غذا پیدا كنند. من همچنان محو تماشای زیبایی پرواز پرستوها بودم كه باد هوهو كنان به حركت درآمد و مرا با خودش برد به اوج آسمان، و در میان ابرهای زیبای پاییزی. ابرهایی كه باران رحمت خدا را برای ما به ارمغان می آورند. راستی كه پرواز روی ابرها چه حال و هوایی داشت! كمی كه گذشت، پرسیدم: این ابرها كجا می بارند؟ كه باد مهربان جواب داد: آنها بر فراز جنگل ها و دشت ها می بارند. و آب باران، چشمه ها و بركه ها را سیراب می كند. بعد مردم برای كشاورزی از آن آبها استفاده می كنند. حرف های باد مهربان كه تمام شد، هوهویی كرد و رفت به سوی جنگل زیبایی كه در نزدیكی روستا بود. راستی كه دیدن جنگلی در فصل رنگارنگ پاییز، آن هم از اوج آسمان خنك و پر از ابر، عجب لذتی داشت. باد مهربان اشاره ای به درختان كرد، و آنها شروع به رقصیدن كردند. برگ های زیبا و رنگارنگ شان یكی یكی روی زمین می ریخت و صحنه دلپذیری بوجود می آورد. همانجا بود كه من با تمام وجودم حس كردم كه چرا به پاییز می گویند فصل هزار رنگ! باد مهربان از میان جنگل می گذشت، به درختان اشاره ای می كرد و برگ های طلایی رنگشان را روی زمین می ریخت. از او پرسیدم: چرا برگ درختان كه تازه این قدر زیبا شده است روی زمین می ریزد؟ باد هوهوكنان گفت: وقتی فصل پاییز از راه می رسد، درختان برگ های زیبایشان را به زمین می بخشند و كم كم آماده خواب زمستانی می شوند. تا بعد از آن بتوانند دوباره برگ تازه دربیاورند و شكوفه بدهند. من و باد مهربان، بر فراز جنگل به پروازمان ادامه می دادیم كه برگ طلایی رنگی از درختی كنده شد و به صورتم نزدیك شد! از ترس اینكه آسیبی نبینم، چشمانم را بستم و وقتی دوباره آنها را باز كردم، دیدم توی اتاقم هستم. دفترم باز است و بالای صفحه نوشته شده موضوع انشاء: فصل پاییز...
انشای مسعود كه به پایان می رسد همه بچه های كلاس به فكر فرو می روند. آقا معلم هم آرام نشسته است و فقط نگاه می كند. چند لحظه ای می گذرد، مسعود همچنان دفتر به دست جلوی كلاس ایستاده و همه ساكت و آرامند. بالاخره صدای كشیده شدن نیمكت روی زمین، سكوت كلاس را می شكند و آقا معلم بلند می شود و آرام آرام حركت می كند تا پشت میزش می رسد. مسعود همچنان ایستاده و منتظر است. بچه ها هم فقط نگاه می كنند، بی آنكه حرفی بزنند. آقا معلم در میزش را باز می كند و كیسه ای را كه با خودش به كلاس آورده، بیرون می آورد. نگاهی از سر رضایت به مسعود می اندازد و بعد رو به كلاس می گوید: انشای ماه گذشته مسعود در مسابقات دانش آموزی اول شده است! این جعبه هم جایزه آن است. بچه ها، او را به خاطر نوشته های زیباش تشویق كنید تا من این جایزه اش را بدهم. بچه های كلاس، با شور و شوق و خنده برایش دست می زنند.
مسعود از خوشحالی می خندد. آقا معلم جلو می آید، دستی به سر و روی مسعود می كشد، پیشانی اش را می بوسد و می گوید: آفرین پسرم. امیدوارم همیشه و در همه كار همین طور پرتلاش و موفق باشی. و بعد جعبه را به دست مسعود می دهد. مسعود هم در میان خنده و تشویق دوستانش آن را گرفته و راه می افتد تا سرجایش بنشیند. نزدیك نیمكتش كه می رسد یكی از بچه ها می گوید: آقا اجازه؟ می شود مسعود همین حالا جایزه اش را باز كند تا ما هم ببینیم؟ آقا معلم كمی فكر می كند و بعد درحالی كه موبایلش را بیرون می آورد جواب می دهد: بله، اتفاقاً فكر خوبی است! مسعودجان، بسم الله...
همین كه در جعبه باز می شود یك جفت كفش براق مشكی جلوی چشم مسعود می درخشد و بوی چرم تازه فضای كلاس را پر می كند. آقا معلم در حالی كه موبایلش را آماده عكس گرفتن می كند، می گوید: پسرم، همینجا آنها را بپوش. مسعود چكمه های گل آلود و كهنه اش را بیرون می آورد و كفش های جایزه اش را می پوشد.
بعد از آن، آقا معلم با فشار دادن كلید موبایلش، عكسی زیبا و خاطره انگیز از شور و شوق و هیجان آنروز كلاس برای ما به یادگار می گذارد!

نکته:
متاسفانه اصل تصویر یافت نشد!
گشتم نبود، نگرد نیست...

پیوست: السلام علیک یا اباعبدالله الحسین (ع)

Unknown
دوشنبه 5 تیر 1396 01:25 ق.ظ
I drop a leave a response whenever I especially enjoy a article on a site
or if I have something to contribute to the discussion. Usually it is a
result of the sincerness displayed in the post I
read. And after this article انعکاس
- به رنگ پاییز.... I was actually moved enough to leave
a leave a responsea response :-) I do have a couple of questions for you if
it's allright. Is it only me or does it look as if like a few of these
responses come across as if they are coming from brain dead folks?
:-P And, if you are posting at additional online social sites,
I'd like to follow anything fresh you have to post. Could you list every one of all your public sites like your linkedin profile, Facebook page or twitter feed?
http://latinawalentoski.blogas.lt
چهارشنبه 3 خرداد 1396 02:45 ق.ظ
I am sure this paragraph has touched all the internet viewers, its really really fastidious article
on building up new blog.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

نویسندگان

صفحات جانبی

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :