تبلیغات
انعکاس - کفش های آسمانی...

انعکاس

فرقی نمی کند گودال کوچکی باشی یا دریای بیکران! زلال که باشی آسمان در توست...

یکشنبه 24 مهر 1390

کفش های آسمانی...

نویسنده: احمد طحانی   

...........................................................

..............................................................

سلام

این داستان در روزنامه کیهان به یادگار مانده است:

كفش های آسمانی

وقتی به این عكس رسید، آهی كشید و گفت:
یادش بخیر. انگار همین دیروز بود...
زمین خاكی محل، گرمای تابستون و لذت بازی!
انگار همین دیروز بود كه با بچه های محلمون، فوتبال بازی می كردیم.
وقتی به چشمان كنجكاوم نگاه كرد و مطمئن شد برای شنیدن خاطراتش مشتاقم ادامه داد:
تقریباً همه بچه ها منتظر می شدند تا تابستون از راه برسه. اون وقت بود كه هر كوچه یه تیم برای خودش تشكیل می داد. هر روز عصر هم بچه های هر كوچه ای با هم فوتبال بازی می كردند. انگار یه جور تمرین بود، برای شروع مسابقاتی كه حساسیتش برای ما از جام جهانی هم بیشتر بود! یادش بخیر...
نگاهش رو از روی آلبوم عكس برداشت و به پنجره اتاق چشم دوخت. پنجره ای كه از پشتش خیلی چیزا رو می شد دید. یه درخت تكیده توت كه رنگین كمونی از برگهای رنگ و وارنگ پاییزی روش درست شده بود. یه درخت نارنج كه قرص و محكم ایستاده بود، و یه قسمت از آسمون كه تكه های زیبای ابر رو توی دلش جا داده بود. انگار توی همین مدت كوتاه به همه اینها نگاه كرد و بعد ادامه داد:
مسابقات محلی كه شروع می شد پدر بعضی از بچه ها هم كمكمون می كردند. یكیشون بازی ها رو داوری می كرد. چند نفر از پدر و مادرا هم می اومدند كنار زمین و بازیمون رو تماشا می كردند، و همین، هیجان و جذابیت بازی رو برای ما صد برابر می كرد...
دوباره نگاهش رو به آلبوم انداخت و این بار ساكت شد. شاید منتظر بود من سؤالی بپرسم، شایدم داشت توی خاطرات اون سالها غوطه می خورد كه پرسیدم: چه جوری شد كه این عكس رو گرفتید؟
سرش رو از روی آلبوم برداشت، استكان چای جلوش رو كه بخار ظریفی به نرمی ازش بالا می رفت توی نعلبكی چرخاند و با سر به من تعارف كرد كه چایم رو بخورم، و بعد ادامه داد:
هر سال وقتی مسابقات تموم می شد، یه نفر رو به عنوان بهترین بازیكن انتخاب می كردند. یه نفر كه هم خوب گل زده بود، هم خوب بازی كرده بود، و مهم تر از همه، خوش اخلاق بود. جایزه این بازیكن یه جفت كفش فوتبالی نو بود! اون وقت بچه های تیمشون جمع می شدند، كفشش رو از پاش درمی آوردند و بنداهاش رو بهم گره می زدند. بعد هم به نوبت اون رو بالا می انداختند تا بالاخره یه نفر موفق می شد كفش رو روی سیم گیر بیندازه، تقریباً سالهای آخر بود كه یكی از بچه های خوش ذوق، خاطرات دوران خوش جوانی رو با دوربینش ثبت كرد...
وقتی حرفش تموم شد تازه می فهمیدم كه نگاه عمیقش به عكس به خاطر همین مسئله بوده. تازه می فهمیدم كه تصویر هر كفشی كه روی سیمه كلی از خاطراتش رو زنده می كنه. جالب بود كه اونم مثل اكثر آدما، عكس هاش رو نگه داشته بود تا هر وقت دلش گرفت یا خواست برگرده به گذشته ها، نگاهی به آلبومش بیندازه و به یاد روزای خوبش بیافته!
داستان عكس داشت به جاهای جالبی می رسید، برای همین سریع چایم رو خوردم تا سؤالی كه بدجوری حس كنجكاویم رو برانگیخته بود بپرسم: شما هم كفشی روی سیما دارید یا...؟
بی درنگ جواب داد: بله...
با اینكه احتمال می دادم به خاطر اینكه پاش رو از دست داده سؤالم اذیتش كنه، دیدم بر عكس، لبخند قشنگی روی لبش نشست. انگار داشت توی ذهنش روزهای خوبش رو مرور می كرد...
ادامه داد: بعد از اینكه تیم ما برنده مسابقات شد، و من هم به عنوان بهترین بازیكن معرفی شدم، بچه های تیم، كفشم رو در آوردن، هرچی اصرار كردم فایده ای نداشت، بنداش رو به هم گره زده بودند و داشتند نوبتی سعی می كردند كه بندازند ش روی سیم. كاری از دستم بر نمی اومد. فقط نگاه می كردم...
بعد بلند بلند خندید. انگار كه چیز خیلی جالبی یادش اومده باشه...
گفتم: چی شد كه فوتبال رو ادامه ندادید؟ فكر كنم اگر می خواستید می تونستید خیلی پیشرفت كنید!
پای مصنوعیش رو تكونی داد و با نگاهی كه انگار كل خاطرات جنگ رو پشتش داشته باشه جواب داد: قسمت نبود دیگه...
بعد با صدایی كه كم كم بغض آلود می شد ادامه داد: من نه فوتبالیست خوبی شدم، و نه رزمنده خوبی!
خوبای تیممون همون وقتا، یكی یكی آسمونی می شدند...
دیدم قطرات اشك از گونه اش می ریزه پایین. نمی دونستم چه كار باید بكنم یا چه باید بگم. برای همین با كمی اضطراب از ترس اینكه مبادا ناراحتش كنم گفتم: شما هم خوب با گذشته ها صفا می كنید!
خودش رو آروم كرد و خیلی آهسته گفت: اتفاقاً رفقا هم همین رو می گن. بی خود نیست می گن بعضی ها خاطره بازند!
ماجرای اون روز گذشت و من فقط می تونم خاطراتش رو بیاد بیارم. تازه الان می فهمم كه فلسفه قابهای عكس روی دیوار خونه چی بود!
قاب عكس هایی كه هر كدومشون یه چیزی رو نشون می دادند، آدم هایی با صفا با لباس های خاكی، چهره هایی بشاش و شاداب كه چفیه به گردن داشتند، عكس از اسرای عراقی، عكس از تانك منهدم شده دشمن، عكس از نخل های سوخته جنوب و كلی عكس دیگه...
من از اون روز به بعد، برای همه عكس ها احترام قائلم. چون می دونم كه هر عكس، كلی حرف داره برای گفتن...

نکته:
متاسفانه اصل تصویر یافت نشد!
گشتم نبود، نگرد نیست...

پیوست: اللهّم صل علی محمّد و ال محمّد و عجّل فرجهم    
    

How do you get taller?
شنبه 25 شهریور 1396 08:52 ق.ظ
I really love your website.. Great colors & theme. Did you create this amazing site yourself?

Please reply back as I'm trying to create my very own blog and want to learn where you got this
from or what the theme is named. Appreciate it!
foot pain
دوشنبه 13 شهریور 1396 08:39 ب.ظ
It's remarkable to pay a visit this site and reading
the views of all friends about this article, while I am also
keen of getting familiarity.
manicure
پنجشنبه 10 فروردین 1396 09:03 ق.ظ
Have you ever thought about adding a little bit more than just your articles?
I mean, what you say is valuable and everything. Nevertheless
imagine if you added some great images or videos to give
your posts more, "pop"! Your content is excellent but with images and clips, this website could undeniably be one of the most beneficial in its niche.

Wonderful blog!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

نویسندگان

صفحات جانبی

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :