تبلیغات
انعکاس - چراغ جادو...

انعکاس

فرقی نمی کند گودال کوچکی باشی یا دریای بیکران! زلال که باشی آسمان در توست...

یکشنبه 23 مرداد 1390

چراغ جادو...

نویسنده: احمد طحانی   

.................................................................

....................................................................

سلام

این داستان در روزنامه کیهان به یادگار مانده است:

چراغ جادو

مادر بزرگ به نوه اش كه مشغول بازی گوشی و شیطنت بود گفت: ننه جان! اگه خیلی حوصلت سر رفته، و نمی دونی چه كار بكنی، بلند شو برو انباری رو مرتب كن!
پسرك با اینكه اصلا دل و دماغ كار كردن نداشت، با خودش فكر كرد می تواند به بهانه تمیز كردن انباری، توی وسایل سرك بكشد و به همه چیز دست بزند.
بنابراین به مادربزرگش گفت: باشه، الان میرم! و بعد سطل آب و دستمالی برداشت و راهی زیر زمین شد.
یك جاروی دستی قدیمی هم كنار در انبار بود كه آن را هم برداشت و از پله ها پایین رفت. وقتی در چوبی انباری را باز كرد در مقابل چشمانش یك اتاق نسبتا بزرگ بود، با كلی وسایل رنگ و رو رفته و خاك گرفته. بین این همه خرت و پرت، چمدان چوبی بزرگی كه گوشه انبار بود، توجه اش را جلب كرد.
جارو و سطل را كناری گذاشت و بعد با دستمال، گرد و خاك روی چمدان را تمیز كرد.
بعد از اینكه نقش و نگار زیبای چمدان، با معرق كاری های چشم نوازش حسابی تمیز شد، آرام و با احتیاط در آن را باز كرد.
داخل چمدان بقچه های پارچه ای زیادی روی هم چیده شده بود. چندتایی هم شمعدان به همراه یك آینه كوچك گوشه ای برای خود ایستاده بودند. اما از میان این همه چیز، یكی از آنها خیلی جلب توجه می كرد. و آن بقچه ای بود كه از طرز بسته شدنش معلوم بود چیز جالبی داخلش پنهان شده! پسرك آرام گره بقچه را باز كرد و در میان آن یك چراغ پی سوز قدیمی، با نقش و نگار بسیار زیبا دید. چراغ آن قدر زیبا بود كه پسرك نتوانست جلوی خودش را بگیرد و بی اختیار دستش به سمت دسته چراغ رفت و آن را برداشت. روی چراغ كه خیلی قدیمی به نظر می رسید، به زیبایی هر چه تمام تر كنده كاری شده بود.
نقش و نگارهای بسیار زیبا ارزشش را زیاد می كرد. اما معلوم بود كه مدتها كسی به آن دست نزده، و به همین دلیل گرد و خاك، حتی توی چراغ هم رفته بود. پسرك دستمالش را برداشت تا آن را را تمیز كند. یك بار همه چراغ را دستمال كشید و همین كه خواست برای بار دوم شروع كند، احساس كرد چراغ دارد می لرزد. اما فكر كرد لابد اشتباه می كند و خواست به كارش ادامه دهد كه ناگهان مه سفید رنگی از لوله چراغ بیرون آمد و خود چراغ به شدت لرزید.
پسرك از ترس چراغ را گوشه ای انداخت و خودش پرید طرف دیگر. با ترس و لرز، اما با دقت و تعجب داشت مه سفید را تماشا می كرد كه یك دفعه یك غول بزرگ از وسط مه شروع كرد به خندیدن: هاهاها، هاهاها، در خدمتم قربان...
پسرك كه از دیدن این صحنه حسابی ترسیده بود، به زحمت و من من كنان گفت: ت،ت، تو،ك، كی هستی؟
غول چراغ جادو خنده ای كرد و گفت: من غولم! غول چراغ جادو. شما من را احضار كردید، و حالا من غلام شما هستم. شما می توانید سه آرزو بكنید تا من آنها را برآورده كنم!
پسرك كه كم كم ترسش ریخته بود، گفت: آرزو؟ چه جور آرزویی؟
غول جواب داد: من نمی دانم سرورم. من نمی توانم آرزو كنم! كار من فقط برآورده كردن آرزوی صاحب چراغ است! و حالا شما حالا صاحب آن هستید، پس آرزو كنید...
پسرك كه خوشحالی جای ترس را در وجودش گرفته بود گفت: خب، خوب شد! فقط صبر كن ببینم، قبل از اینكه آرزو كنم یك سوال دارم. من شنیده بودم كه غولهای چراغ دود می كنند. اما از لوله چراغ تو مه آمد بیرون! چرا این جوری شد؟
غول در حالی كه بلند بلند می خندید گفت: هاهاها، آفرین سرورم! شما چقدر باهوشید! هاهاها... چراغ های قدیمی همه دود می كردند. اما سیستم ما عوض شده. چراغ ما با مه كار می كند. سرورم شما كه می دانید هوا چقدر آلوده است. انسانها به جای این كه درخت بكارند، هر روز تعداد زیادی درخت را قطع می كنند! سرورم، اگر ما دود
می كردیم، لایه اوزون كه همین حالا مثل آبكش سوراخ سوراخ شده، چیزی ازش باقی نمی ماند. برای همین چراغ های ما با مه كار می كند. در واقع ما نه تنها هوا را آلوده نمی كنیم، بلكه كمك می كنیم كه رطوبت هوا به حد مطلوب برسد! حالا بفرمایید آرزو كنید.
پسرك از اینكه با یك غول چراغ دوست شده بود خیلی خوشحال بود. او حالا هم یك دوست قدرتمند داشت، و هم می توانست آرزوهایش را برآورده كند... اما مشكل اینجا بود كه او هیچ وقت به آرزوهایش فكر نكرده بود. برای همین به غول گفت: صبر كن ببینم چه آرزوهایی دارم. باید كمی فكر كنم! غول خنده ای كرد و سرش را به علامت تایید تكان داد.
پسرك همین طور كه گوشه انباری ایستاده بود، دستش را زیر چانه اش زد و به فكر فرو رفت...
برای پسری به سن و سال او كه بیشتر وقتش در مدرسه می گذشت، امتحان و نمره های آن یكی از مهم ترین چیزها بود. اتفاقا همین دیروز كارنامه اش را گرفته بود. كارنامه ای كه پر بود از نمرات عجیب و غریب! یكی از سه آرزویش می توانست همین باشد! كارنامه ای درخشان. اگر این طور می شد دیگر كسی به او سركوفت نمی زد كه مثلا فلانی بیست شده تو سیزده! اگر این طور می شد دیگر مسولین مدرسه
نمی توانستند هر روز به یك بهانه او را تهدید به اخراج كنند! اگر این طور می شد می توانست سرش را بین اعضای خانواده و فامیل بالا بگیرد! اگر این طور می شد می توانست در آینده توی بهترین دانشگاه درس بخواند! اگر این طور می شد...
بعد از این رفت به فكر دومین آرزویش. مشكل دوم او پول بود! بله، پول... همین چند وقت پیش بود كه می خواست برای خودش یك وسیله بازی بخرد، ولی چون خیلی گران بود حسرت خرید به دلش مانده بود! اگر او پولدار می شد می توانست خیلی چیزها بخرد! اگر پولدار می شد می توانست بهترین لباس ها را بپوشد! اگر پولدار می شد می توانست به تنها دوستش كه وضع مالی خوبی نداشت كمك كند! اگر پولدار می شد می توانست كلی كتاب بخرد و به كتابخانه مدرسه شان بدهد، كتاب های داستان البته! چون كتابخانه مدرسه شان پر بود از كتاب های درسی، و یك كتاب غیر درسی هم پیدا نمی شد! اگر پولدار می شد می توانست...
بعد از این، پسرك رفت به فكر آرزوی آخر. این آرزو برایش خیلی مهم بود. چون بعد از آن دیگر نمی توانست چیزی بخواهد. پس باید آرزویی می كرد كه كامل باشد و خیلی چیزها را در خودش داشته باشد! اما چه آرزویی؟ پسرك در افكارش غوطه می خورد. پرنده آرزوهایش به هر سمت و سویی سرك می كشید. كمی این طرف، كمی آن طرف، تا این كه فكری به ذهنش رسید. او كه تا به حال به دیوار انبار خیره شده بود، كمی
چانه اش را خاراند و به چراغ نگاه كرد، این بار نگاهش را به زمین دوخت و باز به فكر فرو رفت...
آرزوی سوم او دوست بود! او می خواست دوستان خوبی داشته باشد. آن هم نه یكی و دوتا! پسرك می خواست كلی دوست خوب داشته باشد تا دیگر طعم تلخ تنهایی را نچشد. اگر او دوستان خوبی داشت دیگر
هیچ وقت تنها نمی ماند! اگر او دوستان خوبی داشت می توانست چیزهای زیادی از آنها یاد بگیرد! اگر او دوستان خوبی داشت می توانست غم ها و شادی هایش را با آنها تقسیم كند. می توانست با آنها بازی كند. دیگر نگران اوقات فراغتش نبود، و می توانست با آنها باشد...
پسرك بعد از اینكه افكارش را جمع و جور كرد و تصمیمش را گرفت نگاهش را از بدنه پر نقش و نگار چراغ برداشت و به چشمان غول نگاه كرد. غول چراغ همین طور دستش را زیر چانه اش زده بود و در حالی كه از میان مه چراغ، فقط نیمه بالای بدنش دیده می شد، منتظر بود تا آرزوهای پسرك را بشنود و آنها را برآورده كند.
از بالای خانه صدای تق و توق ظرف و كاسه به گوش می رسید. صدا احتمالا از آشپز خانه بود، و لابد كسی داشت آنجا را مرتب می كرد. پسرك با خودش فكر كرد كه چقدر خوش شانس بوده كه به بهانه تمیز كردن انباری به اینجا آمده، و چراغ جادو را پیدا كرده است...
بعد از این كه سر و صدا ها تمام شد، پسرك صدایش را صاف كرد و گفت:
من فكرهایم را كرده ام. سه تا آرزو دارم كه تو باید آنها را برایم برآورده كنی!
غول چراغ در حالی كه لبخند می زد گفت: می شنوم.
پسرك شروع كرد به گفتن آرزوهایش: اول این كه می خواهم همه نمراتم خوب باشد. می خواهم در درس هایم موفق باشم و خلاصه با نمرات خوب دل پدر و مادرم را شاد كنم!
غول چراغ جادو دستی به چانه اش كشید و گفت: آفرین، چه آرزوی خوبی كردید سرورم! من كاری می كنم كه شما همیشه در درس خواندن موفق باشید! آرزوی دومتان چیست؟
پسرك كه از شنیدن جواب غول خوشحال شده بود گفت: آرزوی دومم این است كه پول داشته باشم. آن هم خیلی زیاد! و منتظر جواب ماند. غول كه این بار چهره اش نشان می داد كه انگار به چیزی فكر می كند گفت: این هم آرزوی خوبی است. پول هم مهم است. این آرزوی شما هم برآورده می شود، و من كاری می كنم كه بتوانید پولدار شوید! و آرزوی آخر؟
پسرك بلافاصله گفت: دوست؛ من می خواهم دوستان زیادی داشته باشم...
غول چراغ در جواب این آرزو هم گفت: آفرین بر شما! دوست خوب هم نعمت بزرگی است. من به شما یاد می دهم كه چگونه دوستان خوبی برای خودتان پیدا كنید.
بعد از این كه پسرك هر سه آرزویش را مطرح كرد، حالا نوبت غول چراغ بود كه آنها را برآورده كند.
پسرك همچنان منتظر بود كه غول چرخی زد و دستانش را بالا گرفت. مه اطرافش را گرفت و چند لحظه طول كشید تا دوباره پسرك بتواند او را ببیند. این بار وقتی چهره غول از میان مه و گرد و غبار انبار مشخص شد كه او به نشانه احترام سرش را پایین گرفته بود و لوحی در دستش بود. روی لوح با خط زیبایی سه كلمه نوشته شده بود: مطالعه، كار و معرفت!
وقتی همه مه ها فروكش كرد غول چراغ جادو سینه اش را پر از هوا كرد و بعد لوح را جلوی دهانش گرفت و به سمت پسرك فوت كرد! كلمه ها كه انگار بزرگ شده بودند، در حالی كه در هوا می چرخیدند در دل پسرك نقش می بستند!
او یك لحظه حس كرد سرش گیج می رود! دستش را به دیوار گرفت و چشمانش را بست، اما هنوز احساس عجیبی داشت. همین كه دوباره چشمانش را باز كرد، بی اختیار روی زمین افتاد و از حال رفت...
چند دقیقه ای گذشت تا این كه دستان كوچك پسرك حركتی كرد، آرام آرام چشمانش را گشود. در مقابل نگاهش چمدانی بود كه چند دقیقه قبل تمیز كرده بود. هرچه فكر كرد چه اتفاقی افتاده چیزی یادش نیامد. ولی همین كه نگاهش به چراغ قدیمی و زیبایی كه كنار چمدان روی زمین دوخته شد، همه چیز مثل برق از خاطرش گذشت.
آن غول، پس او كجاست؟
پسرك پرید و با دستمالش شروع كرد به تمیز كردن چراغ! اما هر چه دستمال را به بدنه و دسته چراغ می كشید، انگار نه انگار! او با خودش گفت، شاید غول چراغ دیگر نمی تواند بیرون بیاید، شاید فقط یك بار اجازه بیرون آمدن داشته. به هر حال او آرزوهای مرا برآورده كرد!
او احساس عجیبی داشت. فكر می كرد علاقه زیادی به مطالعه دارد و می خواهد با سواد شود. فكر می كرد می تواند وقتی بزرگ شد كار خوبی برای خودش پیدا كند و پول دار شود و فكر می كرد كه با كسب معرفت و زیبایی های اخلاق مثل صداقت و مهربانی می تواند دوستان خوبی برای خودش پیدا كند. پسرك حس می كرد غول چراغ نیرویی جادویی در وجود او قرار داده، بی آن كه بداند همه اینها را در رویایی كودكانه و عجیب تجربه كرده است، خوابی شیرین در سایه- روشن انباری ساكت و خنك، آن هم بعد از كمی كار و فعالیت!

پیوست: اللهّم صل علی محمّد و ال محمّد و عجّل فرجهم  

foot pain doctor
پنجشنبه 15 تیر 1396 08:01 ق.ظ
Ridiculous quest there. What happened after? Take care!
http://ivelisseharnar.bravesites.com/entries/general/Does-Severs-Disease-Call-For-Surgical-Treatm...
دوشنبه 5 تیر 1396 10:10 ق.ظ
Howdy very nice blog!! Man .. Beautiful .. Amazing .. I'll bookmark your web site and take the feeds additionally?
I'm satisfied to seek out so many useful information here within the put up,
we need develop more techniques on this regard, thanks for
sharing. . . . . .
http://karylupkin.wordpress.com
جمعه 29 اردیبهشت 1396 11:57 ب.ظ
It's very simple to find out any topic on net as compared to books, as I found this piece of writing at this website.
الی
دوشنبه 25 مهر 1390 11:05 ق.ظ
سلام.جالب بود. به وبلاگ منم سری بزن خوشحال میشم
فدای تو
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

نویسندگان

صفحات جانبی

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :