تبلیغات
انعکاس - آدم برفی...

انعکاس

فرقی نمی کند گودال کوچکی باشی یا دریای بیکران! زلال که باشی آسمان در توست...

یکشنبه 18 فروردین 1392

آدم برفی...

نویسنده: احمد طحانی   

........................................................................

...........................................................................


سلام

این داستان، در روزنامه همشهری، ضمیمه چهارسو به یادگار مانده است:

« آدم برفی... »

1: اوایل زمستان است و هوای شهر حسابی آلوده. ماشین ها بدون اینکه به فکر آلودگی هوا باشند، همینطور اینطرف و آن طرف می روند و دود می کنند. آنها فکر نمی کنند که آدم ها باید در این هوا نفس بکشند. و متوجه نیستند که بچه ها، پیرمرد ها و پیرزن ها، بیماران قلبی و... باید در این آلودگی زندگی کنند. ماشین ها اصلا خیلی بی معرفتند! مدام به خودشان فکر می کنند. چهار ماشین، حاضرند یک نفر را سوار کنند، و تک سرنشین اینطرف و آنطرف بروند و همینجور آلودگی درست کنند، ولی حاضر نیستند که هدفمند زنگی کنند. کارها را تقسیم کنند و در روزی که نوبتشان نیست در خانه بنشینند و استراحت کنند! و البته کمی هم به فکر بقیه باشند و از دیدن آسمان تمیز شهر لذت ببرند...
اما چه فایده؟ گوش ماشین مگر به این حرف ها بدهکار است؟ اصلا ماشین مگر حرف حالیش می شود؟ زبان می فهمد؟ یا مگر به اکسیژن نیاز دارد که دلش بسوزد؟ و اصلا ماشین مگر وسیله نقلیه عمومی می فهمد یعنی چه؟
2: چند ساعتی می شود که ابرهای زمستانی آسمان آلوده شهر را پوشانده اند. در دل مردم امیدواری موج می زند. چون اگر این ابرها کمی سخاوت بخرج دهند، شاید بشود آسمان شهر را تمییز تر از آنچه که هست دید. یک بارندگی همانطور که غبار آلودگی را از سطح شهر کنار می زند و هوا را تازه می کند و پاک، می تواند دلهای غبار گرفته مردم را هم کمی تکان بدهد. اگر باران ببارد، می شود دیده ها را در زیر دانه های شفافش از غبار فراموشی شست. و اگر برف ببارد، دانه های بلورینش برق محبت را در چشمان مردم، جان دوباره می دهد. بارندگی آدم را از روزمرگی نجات می دهد. و او را به فکر همنوعانش می اندازد. بارندگی احساسات مردم را تکان می دهد و اگر زنگار پول و ثروت دلهای آسمانیشان را آلوده کرده باشد این برف و باران است که آن آلودگی ها را می زداید و دوباره رنگ مهربانی به دل پاک آنها می بخشد. بارندگی خیلی کارها می تواند بکند. به این شرط که به آن نگاه کنیم! نه اینکه به محض شروع بارش، خودمان را در هزار و یک سوراخ مخفی کنیم...
3: چند روز است که برف فضای شهر را سپیدپوش کرده است و دلهای مردم را شاد. آقا محمد هم که هر وقت برف می بیند کلی مهربان می شود به خانه برگشته است. بماند که موقع برگشتن و کنار در خانه نزدیک رسیده بود زمین بخورد و کلا مهربانی را فراموش کند! او همین که در را باز می کند تا برود داخل پسرش می دود و خودش را با ناز و عشوه می اندازد توی بغل بابا که: بابایی، برویم توی حیاط آدم برفی درست کنیم؟ و قبل از اینکه از پدرش جوابی بشنود، خودش به خودش جواب داده که: من بروم لباس گرم بپوشم...
بیچاره آقا محمد. هنوز عرقش خشک نشده است که...، ولی شاید توی سرمای زمستان، اصلا عرق نداشته که بخواهد خشک بشود! خلاصه آقا محمد هنوز از راه نرسیده، مجبور است بدود توی حیات و مشغول درست کردن آدم برفی بشود. برای همین هم استکان چای را که همسر دلبندش ریخته برداشته و آنرا داغ داغ می خورد. خانم خانه هم توی آشپز خانه مشغول پختن آش است! پدر و پسر دوتایی می روند توی حیات، اما هیچکدامشان شهامتی که دستشان را فرو کنند توی برف ندارند! می ترسند پشتشان از شدت سرما بلرزد. برای همین هم دوتایی صاف به چشم هم زل زده اند و بدون اینکه چیزی بگویند با نگاه به هم تعارف می زنند! فکر می کنید چه کسی بالاخره مجبور می شود برف را برای ساختن آدم برفی لمس کند؟ و دستش را از جیب گرم و نرمش بیرون بیاورد و تا آرنج فرو کند توی برف؟ آفرین! آقا محمد! او اینطرف حیاط مشغول ساختن آدم برفی می شود و پسرش کمی آنطرف تر کامیونش را که با یک نخ هدایت می شود از خطر سقوط به باغچه نجات می دهد...
خلاصه چند دقیقه ای می گذرد و به هر زحمتی هست یک موجود زشت و بدقواره به اسم آدم برفی ساخته می شود. آقا محمد چند قدمی عقب عقب می رود، دستی به کمر می زند و نگاه عمیقی به شاهکار هنری اش می اندازد و سری به رضایت تکان می دهد. انگار یکجورهایی احساس می کند که به جای مسول بایگانی اداره، باید مجسمه ساز می شده! خلاصه او که اینطرف حیات کارش تمام شده و آدم برفی اش را ساخته، و پسرش که آنطرف کامیونش را نجات داده، دوتایی می روند یک گوشه کنار این موجود عجیب می ایستند. پدر و پسر در کنار هم مشغول نگاه کردند به این موجود زشت اند! و البته به خاطر همه سرمایی که تحمل کرده اند، و دست هایشان که حسابی قرمز شده، مجبورند آنرا آدم برفی صدا کنند. کمی بعد خانم خانه هم شال و کلاه کرده و دوربین در دست، سر و کله اش پیدا می شود. آقا محمد که دستانش حسابی یخ زده، از دیدن دوربین حسابی ذوق می کند و خستگی از تنش در می رود. چون قبل از آمدن همسرش به این فکر می کرده که چقدر حیف است که شاهکارش حداکثر تا چند روز دیگر آب شود و برود توی باغچه! اما با دوربین می شود برای همیشه آنرا ثبت کرد. خلاصه آقا محمد دست پسرش را می گیرد و لبخند زنان می رود کنار آدم برفی. بعد به همسرش می گوید: خانم جان یک عکس هنری بگیر ببینم چه می کنی! خانم آقا محمد اما نه گذاشته و نه برداشته، رو به آقا محمد کرده و می گوید: شما تشریف بیاوید اینطرف! می خواهم یک عکس تکی از پسرکم بیاندازم! پسر مودب خانواده هم که حسابی ذوق کرده، پدر را هل می دهد کنار و خودش می نشیند کنار آدم برفی. خانم خانه عکس را می گیرد و آنروز هم با همه سردی و شیرینی اش می گذرد...
چند وقت بعد وقتی آقا محمد از سر کار برگشته و مشغول استراحت و نوشیدن چای است، نگاهش به  عکس می افتد که انگار آماده شده. اما وقتی آنرا بر می گرداند، خط خانمش را می بیند که پشت عکس نوشته است: حیف که محمد هیچ وقت هنرمند خوبی نبود، یادگاری در تاریخ: 1391/10/21

پی نوشت: متاسفانه ضمیمه چهارسوی روزنامه همشهری پایگاه اینترنتی ندارد، و بنابراین مطلب وب، با مطلب چاپ شده کمی متفاوت است.

پیوست: السلام علیک یا فاطمه الزهراء (س)

foot pain guide
سه شنبه 6 تیر 1396 08:02 ب.ظ
Right here is the right web site for anyone who really wants to understand this topic.
You realize so much its almost tough to argue with you (not that I
actually will need to?HaHa). You certainly put a brand new spin on a subject that has
been discussed for a long time. Great stuff, just excellent!
norman0johnston3.snack.ws
چهارشنبه 3 خرداد 1396 12:23 ق.ظ
Awesome! Its genuinely amazing post, I have got
much clear idea about from this piece of writing.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

نویسندگان

صفحات جانبی

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :