تبلیغات
انعکاس - خاک های نرم کوشک...

انعکاس

فرقی نمی کند گودال کوچکی باشی یا دریای بیکران! زلال که باشی آسمان در توست...

دوشنبه 27 آذر 1391

خاک های نرم کوشک...

نویسنده: احمد طحانی   

..........................................................................

............................................................................

سلام

این مطلب در روزنامه کیهان به یادگار مانده است:

راهی به آسمان

برای بیشتر اهل مطالعه، خصوصا دوستانی كه به ادبیات دفاع مقدس علاقه دارند، خاك های نرم كوشك نامی آشناست. این كتاب كه با قلم جذاب آقای سعید عاكف نوشته شده است، شرح حالی است از شهید بزرگواری كه در عین سادگی و صفا، از پیشتازان اهل بصیرت بوده در زمان خودش. سردار شهید عبدالحسین برونسی مردی بود كه با ظاهری ساده و روستایی، درس بزرگی به اهل انقلاب داد كه شاید در هیچ كلاس درس و مدرسه ای نشود آموخت، الا پای درس مكتب اهل بیت و راه نورانی ولایت كه او شاگرد ممتاز این درس بود.
شما را نمی دانم، ولی من برای اینكه ترغیب شوم به خواندن یك كتاب، باید نظر مساعد یك اهل مطالعه را راجع به آن بدانم. مثلا یكی از اساتید دانشگاه توصیه كنند كه فلان كتاب جذاب است، یا یكی از دوستان اهل مطالعه بگوید كه فلان كتاب را از دست ندهی! كه طبیعی هم هست. بالاخره حس كنجكاوی انسان برانگیخته می شود و ناخودآگاه راغب می شویم به خواندش...
اما برای یك كتاب چه افتخاری از این بالاتر كه حاشیه ای از رهبر معظم انقلاب را با خود داشته باشد؟ و چه سعادتی بالاتر كه ایشان جوانان را به خواندن آن كتاب ترغیب و تشویق كنند؟
مختصری از یادداشت ایشان را بعد از مطالعه كتاب بخوانید:
«این اوستا عبدالحسین برونسی، قبل از انقلاب یك بنّا بود و با بنده هم مرتبط بود؛ شرح حالش را نوشته اند، من توصیه می كنم، و واقعا دوست می دارم شماها بخوانید؛ اسم این كتاب خاك های نرم كوشك است... »
حال، اگر بخواهیم كمی از زندگینامه آن شهید بزرگوار را مرور كنیم، باید از متن كتاب این چند خط را انتخاب كنیم كه:
«در سال هزار و سیصد و بیست و یك در روستای گلبوی كدكن از توابع تربت حیدریه، قدم به عرصه هستی نهاد. روحیه ستیزه جویی با كفر و طاغوت، از همان كودكی با جانش عجین می گردد، به طوری كه در كلاس چهارم دبستان به خاطر بیزاری از عمل معلم طاغوتی و فضای نا مناسب درس و تحصیل، مدرسه را رها می كند. پس از چندی با هدفی مقدس، به كار سخت و طاقت فرسای بنّایی روی می آورد و رفته رفته در كنار كار، مشغول خواندن دروس حوزه نیز می شود. قبل از انقلاب در مبارزات حضور فعالی دارد و بارها به زندان می افتد و شكنجه های وحشیانه ساواك را تحمل می كند. پس از پیروزی انقلاب و با شروع جنگ تحمیلی در اولین روزهای جنگ به جبهه روی می آورد كه در این دوران به خاطر لیاقت و رشادت هایی كه از خود نشان می دهد مسئولیت های مختلفی را بر عهده اش می گذارند. تا سرانجام در عملیات بدر مرثیه سرخ شهادت را نجوا می كند... »
خاك های نرم كوشك برای من كه خیلی جذاب بود، تا جایی كه حتی چند جای كتاب، اشك، ترمز كنجكاوی ام را می كشید و نمی گذاشت بیشتر پیش بروم. مسلم است كه اگر یك كتاب با بنده روسیاهی چنین كند، شما پاكان را با خود می برد به سرزمین پاكی ها و خودتان می توانید در لابلای صفحه های كتاب چهره ساده و در عین حال جذاب شهید را ببینید. اصلا چرا سوالاتی كه در ذهن دارید از خودش نمی پرسید؟ مطمئنم اگر كتاب را بخوانید كلمات از زبان او با شما حرف می زنند!
بگذریم... در بین قسمت های جذاب كتاب، این قسمت را كه بیان خاطره ای از همسر شهید است، انتخاب كردم. نظرتان چیست؟
« بعد از عملیات آمده بود مرخصی. روی بازویش رد یك تیر بود كه درش آورده بودند و كم كم می رفت كه خوب بشود. جای تعجب داشت. اگر توی عملیات مجروح شده بود، تا بخواهند عملش كنند و گلوله را دربیاورند، خیلی طول می كشید. همین را به خودش هم گفتم.
گفت: قبل از عملیات تیر خوردم. كنجكاویم بیشتر شد. با اصرار من شروع كرد به گفتن ماجرا...
تیر كه خورد به بازوم، بردنم یزد. توی یكی از بیمارستانها بستری شدم. چیزی به شروع عملیات نمانده بود. دیرم می شد و باید هرچه زودتر از آن ماجرا خلاص می شدم. دكتری آمد معاینه كرد و گفت: باید از بازوت عكس بگیرن. وقتی عكس رو گرفتند معلوم شد كه گلوله بین گوشت و استخوان دستم گیر كرده!
تو فكر این چیزها و درد شدید دستم نبودم و فقط می گفتم باید بروم، خیلی زود!
دكتر هم می گفت شما باید عمل بشید، خیلی زودتر...
وقتی اصرارم را دید ناراحت شد. عكس را نشانم داد و گفت: این رو نگاه كن! گلوله توی دستت مونده، كجا می خوای بری؟
این طوری دیگر باید قید عملیات را می زدم. قبل از این كه فكر هر چیزی بیافتم، فكر اهل بیت علیهم السلام افتاد توی سرم و متوسل به ایشان شدم. حال یك پرنده را داشتم كه توی قفس انداخته باشندش. حسابی ناراحت بودم و دلشكسته. شروع كردم به دعا و ذكر...
توی حال گریه و زاری خوابم برد؛ دقیقا نمی دانم، شاید هم یك حالتی بود بین خواب و بیداری. به هر حال توی همان عالم، جمال ملكوتی حضرت ابوالفضل (ع) رو زیارت كردم. آمده بودند عیادت من ! خیلی قشنگ و واضح دیدم دست بردند طرف بازوم. حس كردم كه انگار چیزی را بیرون آوردند، بعد فرمودند: بلندشو، دستت خوب شده !
با حالت استغاثه گفتم: پدر و مادرم فدایتان، من دستم مجروح شده، تیر داره ! دكتر گفته باید عمل بشم.
فرمودند: نه، تو خوب شدی...
حضرت كه تشریف بردند، من از جام پریدم و به خودم آمدم. دست گذاشتم روی بازوم، درد نمی كرد! یقین پیدا كردم كه خوب شدم. سریع از تخت پریدم پایین. سر از پا نمی شناختم. رفتم كه لباسهام رو بگیرم، ندادند، گفتند:كجا؟ شما باید عمل بشی...
گفتم: باید برم منطقه، لازم نیست عمل بشم !
جرّ و بحث بالا گرفت. بالاخره بردنم پیش دكتر. پا توی یك كفش كرده بود كه مرا نگه دارد. هرچه گفتم مسئولیتش با خودم قبول نكرد. چاره ای نداشتم جز اینكه حقیقت را بهش بگویم. كشیدمش كنار و جریان را گفتم. باور نكرد و گفت تا از بازوت عكس نگیرم، نمی گذارم بروی...
گفتم: به شرط اینكه سر و صداش رو در نیاری...
قبول كرد و فرستادم برای عكس.
نتیجه همان بود كه انتظارش را داشتم. توی عكسی كه از بازوم گرفته بودند، خبری از گلوله نبود! »
اخلاص شهید را همین چند خط بالا داد می زند، و تنظیم این یادداشت، وقتی یه سرم زد كه فهمیدم پیكر نازنینش چند سال پیش، و بعد از گذشت 27 سال پیدا شده است. می بینید رفقا؟ شهدا بعد از گذشت این همه سال، باز هم وقتی نیاز باشد قد علم می كنند. وای به روزی كه جریانی بخواهد مقابل ولایت بایستد كه آن وقت به فرموده علمدار انقلاب، كربلا تكرار می شود...
در میان جملات و تعبیرات مختلف، این تعبیر زیبا از آیت الله خزعلی هم بسیار جذاب است و حیف است كه از دست بدهیم؛ ایشان در روز شهادت حضرت زهرا (س) و تشییع پیكر پاك چند شهید، از جمله شهید برونسی، گفته بود:
امروز روز سوگواری شهادت حضرت فاطمه الزهرا (س) و روز تشییع پیكر سردا رشید سپاه اسلام شهید برونسی است و روز تلاقی حبیب و محبوب !
و جمله آخر اینكه خوش به حال بچه های مشهد، كه می توانند پای مزار شهید برونسی، خاكهای نرم كوشك را تورق و مطالعه كنند...

پیوست: اللهم صلّ علی محمد و آل محمد و عجّل فرجهم

How much can you grow from stretching?
دوشنبه 16 مرداد 1396 03:05 ق.ظ
I'm amazed, I have to admit. Seldom do I encounter a
blog that's both educative and entertaining, and without a doubt,
you have hit the nail on the head. The issue is something that too few people are speaking intelligently about.
Now i'm very happy that I found this in my hunt for something relating to this.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

نویسندگان

صفحات جانبی

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :