تبلیغات
انعکاس - کلاغ...

انعکاس

فرقی نمی کند گودال کوچکی باشی یا دریای بیکران! زلال که باشی آسمان در توست...

جمعه 14 مرداد 1390

کلاغ...

نویسنده: احمد طحانی   

.....................................................................

........................................................................

سلام

این داستان در روزنامه کیهان به یادگار مانده است:

ماجراهای دشت سرسبز(3)

كلاغ

سالها پیش و در یك سرزمین خوش آب و هوا، دشتی سرسبز و زیبا بود كه در آن حیوانات مختلفی با خوبی و خوشی در كنار هم زندگی می كردند.
در انتهای دشت، روی كاج های بزرگی كه سر به فلك كشیده، یك كلاغ، تك و تنها زندگی می كرد.
لانه ی او از بقیه ی حیوانات دورتر بود. چون او دوست نداشت حیوانات دشت سرسبز را ببیند.
كلاغ چند روزی بود كه دیگر قارقار نمی كرد و آواز نمی خواند. مدام یك گوشه می نشست و دوردست ها را تماشا می كرد.
او دوست نداشت بالای دشت سرسبز پرواز كند، نمی خواست روی درختان زیبای دشت بنشیند، و از حیوانات دیگر هم دوری می كرد.
كلاغ در طول روز فقط یك گوشه می نشست، به اطراف نگاه می كرد و غصه می خورد. درختان را نگاه می كرد كه چگونه با نوازش باد می رقصیدند. آسمان را نگاه می كرد كه چگونه ابرهایش سایه زیبایی بر دشت انداخته بودند.
او آن قدر می نشست تا گرسنه اش بشود. آن وقت بود كه برای پیدا كردن غذا چند دقیقه ای جست وجو می كرد. كمی غذا می خورد و مختصری آب می نوشید و باز برمی گشت، گوشه ی لانه اش می نشست و در ناراحتی فرو می رفت.
كلاغ از دست حیوانات دشت خیلی ناراحت بود. چون آنها او را مسخره می كردند. آخرین باری كه كلاغ در دشت پرواز كرده بود چند روز قبل بود. او می خواست برای خودش دوستی پیدا كند، تا دیگر تنها نباشد. اما هیچ حیوانی حاضر نشده بود با او دوست بشود؛ انگار همه از او بیزار بودند.
آهو به كلاغ گفته بود: «چشمان من را ببین كه چقدر زیبا هستند! اگر دوست داشتی چشمان سیاه و زشت خودت را هم در بركه ی آب ببین! چطور می خواهی من با تو دوست شوم؟ تو خیلی زشت هستی.»
طاووس به او گفته بود: «بالهای زیبای مرا ببین كه چقدر باشكوهند! حیوانات دشت ساعت ها به تماشای من می نشینند. چطور می خواهی من با كسی دوست شوم كه بال های سیاه و زشتی دارد؟ برو، من خیلی از تو زیباترم.»
اردك به او گفته بود: «بال های مرا ببین. چقدر زیبا و براق هستند! تو می خواهی من با تو دوست شوم، در حالی كه بالهای تو سیاه و زشت هستند؟ برو یك دوست دیگر پیدا كن.»
بلبل هم در جواب خواهش كلاغ برای دوستی به او گفته بود: «تا به حال آواز زیبای مرا نشنیده ای؟ چطور می خواهی من با تو دوست شوم در حالی كه صدای قارقار تو همه حیوانات دشت را كلافه كرده است؟»
كلاغ به هر حیوانی كه سر می زد، جواب رد می شنید. همه او را مسخره و ناراحت می كردند. زیبایی هایشان را به رخش می كشیدند و جوری با او حرف می زدند كه كم كم باورش شده بود زشت ترین حیوان دشت سرسبز است.
او وقتی این حرف ها را شنیده بود، تصمیم گرفته بود كه دیگر كنار این حیوانات خودخواه زندگی نكند و برای همین لانه اش را در انتهای دشت ساخته بود تا حیوانی را نبیند و در تنهایی خودش، آرام و راحت باشد. روزها یكی پس از دیگری می آمدند و می رفتند و كلاغ قصه ما روزبه روز لاغرتر و تكیده تر می شد.
تا این كه یك روز صداهای عجیب و غریبی به گوشش رسید. با این كه اصلا حوصله نداشت، ولی كنجكاو شد و چند بال پرواز كرد تا به صدا نزدیك تر شود.
وقتی روی یكی از درخت های نزدیك صدا نشست و خوب دقت كرد، متوجه شد كه چند شكارچی، قصد دارند به دشت بیایند و حیوانات را شكار كنند!
یكی از آنها می گفت: «باید یك فیل بزرگ را شكار كنیم. استخوان ها و عاج های فیل خیلی گران قیمت هستند. یك آهو هم برای خوردن شكار می كنیم. بد نیست چند تایی هم پرنده بزنیم.»
شكارچی دیگری می گفت: «این دشت پر از حیوانات مختلف است. آن قدر زیادند كه اگر بخواهیم می توانیم ظرف چند ساعت ماشین مان را پر از شكار های جور و واجور كنیم. بهتر است همین جا استراحت كنیم، و فردا صبح زود دست به كار شویم.»
كلاغ كه همه حرف ها را شنیده بود، چشمانش برقی زد، فوری پر كشید و به سمت كاج بلند انتهای دشت برگشت، و خیلی آرام و با وقار در لانه اش نشست. كمی به حرف های شكارچی ها فكر كرد و با خودش گفت: «حالا این حیوانات خودخواه می فهمند! می فهمند كه نباید مرا می رنجاندند. اصلا شاید خدا این شكارچی ها را فرستاده باشد تا آنها را ادب كند!»
او در ذهنش تصور كرد كه شكارچی ها به آهو حمله كرده اند تا او را برای غذا شكار كنند. آهو و بچه هایش هر طرفی می دویدند تا از دست شكارچی ها فرار كنند، اما نمی توانستند.
همین طور طاووس را تصور كرد كه تیر تفنگ یكی از شكارچی ها به بالش خورده و پرهای قشنگش خونی شده بود. شكارچی ها ممكن بود طاووس را به خاطر پرهای زیبایش شكار كنند.
اردك هم گوشت خوشمزه ای داشت و در ضمن نمی توانست از دست آنها فرار كند. همین طور بلبل كه خیلی راحت از صدای آوازش معلوم می شد كجاست.
كلاغ همه اینها را در ذهنش تصور كرد و با خودش گفت: این حیوانات آن قدر خودخواه هستند كه بهتر است نباشند! اگر هیچ حیوانی در دشت نباشد من می توانم با خیالی راحت روی همه درخت ها بنشینم. می توانم از بركه بزرگ دشت آب بنوشم. می توانم از هر غذایی كه دوست داشتم بخورم. و اصلا می توانم لانه ام را جای بهتری درست كنم. تازه كسی هم نیست كه مسخره ام كند. دیگر هیچ كس نیست كه بگوید بال هایم سیاه و زشت است و یا صدایم آزاردهنده است. آن وقت می توانم برای خودم آواز بخوانم و قارقار كنم.
كلاغ بعد از اینكه همه این فكرها از ذهنش گذشت، سرش را زیر بالش پنهان كرد تا بخوابد، اما ناگهان تصویر بچه آهوهای زیبا از جلوی چشمانش گذشت. اگر شكارچی ها آهوی مادر را شكار می كردند، بچه ها به تنهایی نمی توانستند زندگی كنند. اما با خودش گفت، ممكن است شكارچی ها آهو را شكار نكنند! كمی بعد به فكر تخم های طاووس افتاد. طاووس تازه تخم گذاشته بود. اگر شكارچی ها او را شكار می كردند، تكلیف تخم ها چه می شد؟ این بار او پیش خودش گفت: «خدا كند كه شكارچی ها او را هم شكار نكنند.»
بعد از طاووس نوبت اردك و بلبل بود. آنها هم اگر شكار می شدند خیلی بد می شد. جوجه اردك های زیبایی كه تازه از تخم بیرون آمده بودند! تكلیف آنها چه می شد؟ بلبل هم تازه جفتش را پیدا كرده بود و خیلی ناراحت كننده بود كه شكار بشود. كلاغ اگر چه از دست حیوانات دشت خیلی ناراحت بود، ولی هر چه فكر كرد، دید اصلا دوست نداشت كه اذیت شدنشان را ببیند. او با اینكه پرهای سیاهی داشت، اما قلبش روشن بود. شاید صدای او را كسی دوست نداشت، ولی او همه حیوانات را دوست می داشت. حتی بعد از اینكه این قدر به او بدی كرده بودند!
همه این فكر و خیال ها و كلی فكر دیگر جوری ذهن كلاغ را به خود مشغول كرده بود كه او اصلا متوجه نشد كه چگونه صبح شده است. وقتی اولین پرتوی نور خورشید، صورت غمبارش را نوازش كرد، آن وقت بود كه فهمید كل شب را بیدار بوده و به حیوانات دشت فكر كرده است.
كلاغ پر كشید و روی درختی كه شكارچی ها زیر آن خوابیده بودند نشست. آنها هم كم كم از خواب بیدار شدند. چوب های درختان را شكستند و آتش روشن كردند. چای و صبحانه خوردند. اسلحه هایشان را آماده كردند و سوار ماشین شان شدند. تازه، بدتر از همه اینكه آشغال هایشان را هم جمع نكردند!
كلاغ كه از دیدن آن صحنه ها عصبانی شده بود، بال هایش را تكانی داد. سرش را به سمت خورشید چرخاند و به آن نگاه كرد. نور خورشید چشمان سیاه رنگش را از همیشه تر و زیباتر كرده بود. چند لحظه بعد با چهره ای مصمم، پر كشید و به طرف دشت سبز حركت كرد. وقتی كم كم به نزدیكی خانه و لانه حیوانات دشت رسید، شروع كرد به قارقار كردن: «قار، قار، شكارچی ها دارند می آیند! قارقار، فرار كنید، قارقار، شكارچی ها!»
پرندگان و حیوانات وقتی صدای او را شنیدند به سرعت به سمت پشت بركه بزرگ فرار كردند؛ آنجا محل امنی بود كه شكارچی ها به این راحتی نمی توانستند به آن برسند. كلاغ با پرواز و قارقارش همه دشت را از آمدن شكارچی ها خبردار كرد. اندكی بعد همه حیوانات در بیشه زار پشت بركه، جمع شده بودند. كلاغ هم پر كشید و روی شاخه درختی نشست.
چند دقیقه ای گذشت تا شكارچیان ناامید و خسته، دست از پا درازتر برگشتند. آنها فكر كردند كه دشت سرسبز جای مناسبی برای شكار نیست! و به خاطر همین حیوانات دشت برای همیشه از شرشان راحت شدند. بعد از رفتن شكارچی ها، كلاغ هم پر كشید و برگشت تا در لانه اش استراحت كند. حیوانات دشت سبز، یكی یكی از بیشه خارج می شدند.
آهو در حالی كه بچه هایش را نگاه می كرد به بقیه حیوانات گفت: «اگر كلاغ نبود، اتفاق تلخی می افتاد. خوب شد او به موقع آواز خواند و ما را خبردار كرد.» و بعد به یاد حرف هایی كه به او زده بود افتاد و ادامه داد: «من كلاغ را از خودم رنجاندم باید از او عذرخواهی كنم.»
طاووس كه حرف های آهو را به دقت گوش می داد، گفت: «راست می گویی، من هم با او برخورد خوبی نداشتم. امروز كه او را بر فراز آسمان دیدم كه چگونه پرواز می كرد تا ما را از مرگ نجات دهد، با خودم گفتم من هرگز نمی توانستم این كار را انجام بدهم. راستی كه كلاغ با این كارش نشان داد از من خیلی بهتر است. اگر من می خواستم به شما خبر بدهم، معلوم نبود حالا كسی از شما زنده باشد!»
بعد از طاووس نوبت بلبل رسید كه شروع به حرف زدن كند. بلبل سبك بال، همان طوری كه این طرف و آن طرف می پرید گفت: «قار قار امروز كلاغ، بهترین آوازی بود كه در همه عمرم شنیده بودم! چون این آواز ما را از مرگ نجات داد. من هم باید از او عذرخواهی كنم.»
در آن بین اردك مادر اما ساكت بود، و فقط به جوجه هایش نگاه می كرد. وقتی فهمید حیوانات دشت می خواهند پیش كلاغ بروند تا او را برگردانند، در حالی كه بغض كرده بود گفت: «من امروز فهمیدم كه كلاغ با بال های سیاهش قلب سفیدی دارد، و من با همه سفیدی و زیبایی ام، چقدر سنگ دلم كه او را از خودم رنجاندم! اگر كلاغ نبود، من و جوجه هایم ناهار یا شام شكارچی ها بودیم.»
اندكی بعد همه حیوانات به سمت كاج های انتهای دشت به راه افتادند. وقتی پای درختی كه كلاغ روی آن لانه ساخته بود رسیدند و او را همان جا دیدند خیلی خوشحال شدند. آنها از كلاغ عذرخواهی كردند و كلاغ هم بزرگوارانه عذرخواهی آنها را پذیرفت و قرار شد كه همه با هم به دشت برگردند و در كنار هم به خوبی و خوشی زندگی كنند.
بعد از آن اتفاق، هر صبح، همراه با نسیم خنكی كه نیزارهای كنار بركه آب را می رقصاند، آواز كلاغ، حیوانات دشت را بیدار می كرد و آنها را به زندگی فرا می خواند!
تا به این ترتیب یكی دیگر از ماجراهای دشت سبز هم به پایان برسد.
    
پیوست: اللهّم صل علی محمّد و ال محمّد و عجّل فرجهم

http://wideobstruction68.exteen.com/20150824/bursitis-foot-pain-warning-signs
دوشنبه 5 تیر 1396 04:38 ب.ظ
These are in fact great ideas in about blogging. You have touched some good things here.
Any way keep up wrinting.
rodriquezkqivtmqddn.jigsy.com
شنبه 30 اردیبهشت 1396 02:10 ب.ظ
This is very interesting, You're an excessively professional blogger.
I have joined your rss feed and sit up for seeking extra
of your excellent post. Also, I have shared your site in my social networks
manicure
چهارشنبه 16 فروردین 1396 08:26 ق.ظ
Hey! Someone in my Myspace group shared this site with us so I came to take
a look. I'm definitely loving the information. I'm
book-marking and will be tweeting this to my followers! Superb blog and amazing design.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

نویسندگان

صفحات جانبی

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :