تبلیغات
انعکاس - چشمان گرسنه...

انعکاس

فرقی نمی کند گودال کوچکی باشی یا دریای بیکران! زلال که باشی آسمان در توست...

چهارشنبه 1 شهریور 1391

چشمان گرسنه...

نویسنده: احمد طحانی   

.............................................................................

.................................................................................

سلام

این داستان در روزنامه کیهان به یادگار مانده است:

چشمان گرسنه

چشمان كنجكاوش با دقت به بیسكویت های توی بشقاب نگاه می كرد به دستی كه دانه دانه آنها را برمی داشت و در دهان می گذاشت. آب دهانش را قورت داد. كاری نمی توانست بكند. می ترسید از اینكه دیده شود. برای همین ساكت بود و از جایش تكان نمی خورد. مادر یك تكه بیسكویت در دهان بچه گذاشت و گفت: باید یك فكری به حال سوراخ سنبه های خانه بكنی مرد. هوا كم كم سرد می شود و ممكن است هزار جور جانور برای فرار از سرما بریزند توی خانه. مرد در حالی كه چای عصرانه اش را هورت می كشید، سری به علامت تأیید تكان داد و بعد هر دو مشغول تماشای مستندی از حیوانات شدند كه از تلویزیون پخش می شد. به جز صدای گوینده برنامه، صدای خفیف خرد شدن بیسكویت زیر دندان هم به گوش می رسید...
آن سوی اتاق، بچه كنجكاوی كه تازه یاد گرفته بود چطور خودش را سینه خیز به این طرف و آن طرف بكشاند، سرش را به سمت كابینت آشپزخانه چرخاند... برای چند لحظه نگاهشان به هم گره خورد! هیچ كدام حركتی نمی كردند. بچه بیسكویت در دهان، فقط نشسته بود و بدون اینكه كوچك ترین حركتی بكند، از در آشپزخانه، زیر كابینت را نگاه می كرد. او هم از آن زیر با دقت بچه را می پایید، و نیم نگاهی هم به تكه های بیسكویت داشت كه چطور داشتند تمام می شدند. یعنی یك تكه از آن همه بیسكویت به او نمی رسید؟
چند لحظه بیشتر طول نكشید كه متوجه شد بچه دارد خرامان خرامان به سمتش می آید. جوری حركت می كرد كه انگار یك تانك بزرگ برای حمله به سمت دشمن یورش می برد. خودش را عقب كشید و در تاریكی زیر كابینت پنهان شد. وقتی بچه بازیگوش به آنجا رسید و چیزی ندید، دستش را زیر كابینت برد و اینطرف و آنطرف را گشت. چیزی نبود. همانجا نشست و بعد حواسش رفت به توپی كه گوشه آشپزخانه افتاده بود. باز خرامان خرامان حركت كرد، اما این بار به سمت توپ...
وقتی خطر رفع شد، او هم در تاریكی زیر كابینت آب دهانش را قورت داد و نفس راحتی كشید. این بار از گوشه كابینت بالا رفت و پشت شیشه شكر خودش را پنهان كرد. و باز از قسمت باز آشپزخانه، نگاهش را دوخت به تكه های باقیمانده بیسكویت. زن استكان های چای را توی سینی گذاشت و بشقاب بیسكویت را برداشت و به سمت آشپزخانه حركت كرد. ته مانده بیسكویت ها را گذاشت روی كابینت و مشغول شستن استكان های چای شد. او كه شكمش از گرسنگی به قار و قور افتاده بود و از دیدن خورده های بیسكویت توی بشقاب كه درست كنار دستش بودند جا خورده بود، ازخود بی خود شد و پرید توی بشقاب! یك تكه بزرگ از خورده بیسكویت ها را برداشت و كمی به آن نگاه كرد. اما همین كه دهانش را باز كرد كه شروع به خوردن كند، چشمش به چشم متعجب زن افتاد كه با دهان باز نگاهش می كرد! هر دو بدون كوچك ترین حركتی برای چند لحظه به هم نگاه كردند... بعد از چند لحظه، زن سكوت همراه با تعجبش را شكست و با تمام وجودش فریاد زد: موش!
موش بیچاره در حالی كه موفق نشده بود سر سوزنی از بیسكویت در دستش را بخورد آن را توی همان بشقاب انداخت و به سرعت رفت زیر كابینت. زن جاروی كنار آشپزخانه را برداشت و آن را زیر كابینت فرو كرد و به شدت به این طرف و آن طرف ضربه زد. مرد خانه هم بالاخره سر و كله اش پیدا شد و در حالی كه با طمأنینه ماجرا را تماشا می كرد به همسرش گفت: آرام باش خانم. این جوری كاری از پیش نمی رود. جارو را بده به من. بعد از انتهای آشپزخانه جارو را فرو كرد زیر كابینت و چسباند به دیوار. به همسرش گفت در آشپزخانه را ببندد و بیرون بیاستد. زن كه بعد از دیدن مردش دل شیر پیدا كرده بود در را بست، اما بیرون نرفت! و با كنجكاوی مشغول تماشای هنرنمایی مردش شد. مرد جارو را خیلی آرام به حركت درآورد، جوری كه موش فقط بتواند به جلو حركت كند و راه برگشتی نداشته باشد. وقتی مرد جارو به دست به انتهای كابینت ها رسید، موش وحشت زده به سرعت دوید و پشت جعبه بزرگی كه كنار آشپزخانه بود پنهان شد. مرد كه لبخند رضایتی به لب داشت گفت: خب، این جوری كار ما راحت تر شد. بعد جعبه را محكم به دیوار چسباند. به زنش گفت با جارو یك طرف جعبه را بپاید كه موش از آن طرف فرار نكند. بعد خودش در حالی كه پلاستیك چند لایه ای را دور دستش پیچیده بود، از سمت دیگر یواش یواش جلو رفت. تا اینكه حس كرد یك تكه گوشت مضطرب رفت داخل پلاستیك. با انگشتانش گوشه های پلاستیك را دور موش پیچید و بعد محكم آن را توی مشتش گرفت. می توانست ترس را حتی از پشت لایه های در هم پیچیده پلاستیك هم حس كند. می شد فهمید حیوان بیچاره چقدر ترسیده است. بعد از شكار موفقیت آمیز موش، مرد در حالی كه بلند می شد گفت: خب، گرفتمش خانم. گرفتمش و در حالی كه می خندید مشتش را با سرعت به سمت صورت زن برد! زن جیغ كشید و گفت نكن مرد، الان سكته می كنم!
و بعد هر دو خندیدند. زن گفت شاید بهتر باشد بكشیمش كه دیگر بر نگردد! و بعد بی درنگ ادامه داد: نه، گناه دارد... مرد كه از دل رحمی زنش راضی به نظر می رسید گفت: باشد، نمی كشیمش. الان می برم و می اندازمش توی كوچه. زن گفت: فقط مراقب باش این نزدیكی ها نندازیش. چون ممكن است دوباره برگردد. بعد از این موفقیت، چشمان خوشحال و متفكر زن، ناگهان جرقه ای زد، و بعد با سرعت به سمت بشقاب بیسكویت رفت. نگاهی به خرده بیسكویت ها كرد و صحنه ای كه قبلا دیده بود را به یاد آورد. موش بیچاره. لابد خیلی گرسنه است. زن كه دل نازكش نمی توانست حتی گرسنگی یك موش كوچك را تحمل كند، دست كرد و چند تكه از خرده بیسكویت ها را برداشت به طرف همسرش آمد و دستش را آرام جلو برد. حالا جلوی مرد چشمان مهربان زنش بود و چند تكه بیسكویت مرد نگاهی به بیسكویت ها انداخت و نگاه متعجبش را به چهره زنش دوخت. نگاه مهربان زن، كار خودش را كرد. مرد انگار كه یك كتاب كامل و گرانسنگ را از نگاه همسرش خوانده و آموخته باشد، خورده بیسكویت ها را برداشت و از لای پلاستیك آنها را گرفت. زن لبخندی از سر رضایت زد و گفت: مراقب باش. و مرد در حالی كه به علامت تأیید سرش را تكان می داد، نگاهی به ساعت چسبیده به دیوار انداخت. ثانیه شمار ساعت هم انگار با هیجان و ترس حركت می كرد. تیك، تاك، تیك، تاك! اما عقربه های دیگر ساعت نشان می داد كه كوچه باید خلوت باشد. برای همین مرد به راه افتاد و با كیسه ای كه در دست داشت، با همان لباس راحتی تا ته كوچه رفت. ساختمان نیمه كاره ای آخر كوچه بود كه نخاله های ساختمانی را كنارش ریخته بودند. مرد در حالی كه گوشه های كیسه، را باز می كرد كه موش بیچاره لای آن گیر نیافتد، مشتش را به سرعت به سمت نخاله ها حركت داد و كیسه و موش را پرتاب كرد به سمت آشغال ها، و پس از پرتاب موفقش چند لحظه ای ایستاد تا مطمئن شود كه مشكلی پیش نیامده. وقتی كیسه شروع به حركت كرد او هم دستانش را تكاند و با سرعت بیشتری به سمت خانه به راه افتاد. چون نمی خواست كسی او را با آن سر و وضع توی كوچه ببیند. وقتی نفس نفس زنان وارد خانه شد، خانمش كه دم در ایستاده و منتظر بود، در حالی كه انگار شوهرش از فتح بزرگی برگشته باشد گفت: خسته نباشی مرد، خیلی خوب گیرش انداختی. فكر می كردم حالا حالاها باید دنبالش بدویم! بعد هر دو در حالی كه می خندیدند رفتند توی خانه. مرد دستانش را شست و نشست پای تلویزیون تا سریال مورد علاقه اش را كه شروع شده بود تماشا كند. زن هم رفت توی آشپزخانه تا چند حب از هندوانه تابستانی و خنك توی یخچال بود را بیاورد. بچه بازیگوش آنها، بعد از كلی شیطنت یك گوشه خوابش برده بود...چند لحظه بعد زن در كنار همسرش با دلی شاد مشغول خوردن هندوانه بود. تخمه های درشت هندوانه از دستان مرد داخل پشقاب می افتاد وچشمان گرسنه ای از زیر كابینت، با حسرت با آنها نگاه می كرد...


پیوست: اللهمّ عجّل لولیک الفرج

foot pain
دوشنبه 13 شهریور 1396 01:29 ب.ظ
Hey are using Wordpress for your blog platform? I'm new to the blog world but I'm trying to get started
and set up my own. Do you need any html coding knowledge to make your own blog?
Any help would be really appreciated!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

نویسندگان

صفحات جانبی

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :