انعکاس

فرقی نمی کند گودال کوچکی باشی یا دریای بیکران! زلال که باشی آسمان در توست...

یکشنبه 21 اسفند 1390

لاک پشت پرنده...

نویسنده: احمد طحانی   

.................................................................................................

...................................................................................................

سلام

این داستان در روزنامه کیهان به یادگار مانده است:

لاك پشت پرنده

در انتهای یك دشت زیبا و با صفا كه پر بود از گلهای رنگارنگ، بركه ای بود كه آب گوارایی داشت. یك لاك پشت بازیگوش هم كنار همون بركه زندگی خوش و خرمی برای خودش درست كرده بود. گاهی توی آب شنا می كرد، گاهی كنار بركه برای خودش گشت می زد و خلاصه از زندگیش لذت می برد. مدتی به همین ترتیب گذشت، تا اینكه یه روز دو تا اردك زیبا كه در حال پرواز بودند، با دیدن بركه آب و دشت سر سبز، برای استراحت كنار بركه فرود اومدند. اردك ها مشغول آبتنی و استراحت بودند كه سر و كله لاك پشت قصه پیدا شد.
آقا لاك پشته جلو رفت و گفت: سلام، شما رو تا حالا این طرفا ندیده بودم. تازه اومدین به این دشت؟
یكی از اردك ها جواب داد: علیك سلام! بله، من و دوستم از یه سرزمین سرد مشغول كوچ كردن بودیم كه دیدیم اینجا بركه ای زیبا است. گفتیم یه استراحتی بكنیم. راستی، اینجا غذا پیدا می شه؟
لاك پشت كه از دیدن اردك ها خوشحال به نظر می رسید و با خودش فكر می كرد بالاخره داره از تنهایی درمیاد، جواب داد: اوه، بله. این دشت غذاهای خوشمزه زیادی داره. آب و هوای اینجا هم خیلی خوبه. تازه تا هر وقت هم بخواید می تونید توی این بركه آبتنی كنید و كسی كاری به كارتون نداره...
اردك ها در حالی كه داشتند پر و بالشون رو توی آب تمیز می كردند نگاهی به هم كردند و یكیشون گفت: فكر خوبیه. اینجا نباید برای زندگی بد باشه.
خلاصه، اردك ها توی دشت موندگار شدند و لاك پشته قصه ی ما هم بالاخره بعد از سالها از تنهایی دراومد. لاك پشت و اردك ها هر روز ساعت ها با هم حرف می زدند. لاك پشت از زندگیش توی دشت سر سبز می گفت و اردك ها از سرزمین های دور و نزدیكی كه دیده بودند تعریف می كردند. همه چیز داشت به خوبی و خوشی می گذشت كه یه روز نزدیكای غروب، باد سردی شروع به وزیدن كرد. لاك پشت به یكی از اردك ها گفت: انگار باز داره هوا سرد میشه. كاش همیشه هوا خوب می موند. ولی اشكالی نداره. من یه خونه ی زمستونی برای خودم درست كردم كه وقتی هوا سرد می شه می رم اونجا. شما هم می تونید با من باشید و همون جا زندگی كنید. برای همه مون جا به اندازه كافی هست. یكی از اردك ها در حالی كه به آسمون و ابرای پاییزی كه تند و تند داشت رو آسمون دشت رو پر می كردند نگاه می كرد گفت: نه دوست من. پرنده ها نمی تونند سرما رو تحمل كنند. وقتی هوا سرد بشه، غذا هم كم میشه. و برای همینه كه ما به سرزمین های مختلفی كوچ می كنیم. لاك پشت كه شستش از اینكه قراره دوباره تنها بشه خبردار شده بود با صدایی آروم گفت: ولی اگر شما برید من دوباره تنها می شم...
یكی از اردك ها فوری جواب داد: خب، چرا تو هم با ما نمیای؟ این طوری می تونی جاهای دیگه رو هم ببینی. تازه پرواز كردن لذتی داره كه مطمئنم اگر تجربش كنی، هیچ وقت فراموشش نمی كنی!
لاك پشت با تعجب جواب داد: آخه چه جوری؟ من كه بال ندارم و نمی تونم پرواز كنم! چه جوری باید باهاتون بیام؟ تازه اگرم بخوام با پای پیاده دنبالتون راه بیفتم هیچ وقت بهتون نمی رسم. آخه فقط سه روز طول می كشه تا من برسم به آخر دشت!
اردك در حالی كه لبخندی به لبش بود جواب داد: نگران نباش دوست من. برای اونم یه فكری می كنیم. فقط كافیه تو به دنبال یه تیكه چوب محكم بگردی. اون وقت فردا صبح زود، همگی با هم پرواز می كنیم و می ریم به جای گرم و با صفا...
لاك پشت، در حالی كه از شنیدن حرف های اردك خوشحال به نظر می رسید، و البته نمی دونست اردك ها براش چه نقشه ای دارند، برای پیدا كردن چوب به راه افتاد. با دقت همه دشت رو زیر و رو كرد. آخه می ترسید كه مبادا دوباره تنها بشه. این قدر گشت و گشت تا بالاخره یه تیكه چوب محكم و به درد بخور پیدا كرد.
صبح روز بعد، وقتی اردك ها اومدند كنار بركه، لاك پشت با چوب محكمی كه در دست داشت، منتظرشون بود. وقتی یكی از اردك ها پرید و به سمتش اومد، لاك پشت با چهره نگرانش گفت: اینم چوب. حالا باید چی كار بكنم؟
اردك چوب رو خوب برانداز كرد، وقتی مطمئن شد برای كاری كه قصد انجامش رو دارند مناسبه، رو به لاك پشت كرد و گفت: كافیه تو این چوب رو با دندونهات محكم گاز بگیری. بعد یه طرف چوب رو من می گیرم و طرف دیگش رو دوستم. و اینجوری سه تایی می تونیم پرواز كنیم...
لاك پشت در حالی كه از شنیدن حرف های دوست جدیدش ذوق كرده بود، با خوشحالی قبول كرد و بلافاصله چوب رو محكم به دندون گرفت. اردك ها هم با منقاراشون دو طرف چوب رو گرفتند. بعد یه نگاهی به هم كردند و سه تایی با هم به آسمان پریدند. هنوز چند متری از سطح زمین دور نشده بودند كه لاك پشت قصه ما نگاهش از بالا به دشت افتاد. صحنه ای كه می دید باور كردنی نبود. بركه آبی كه سالها توش زندگی كرده بود، از بالا چقدر زیبا بود! برگ درختای دشت هم یواش یواش زرد می شدند، و از زمین و تنه درختا، تابلوی رنگارنگ و زیبایی درست كرده بودند كه دیدنشون خیلی لذت بخش بود. اردك ها همینطور به پروازشون ادامه می دادند و لاك پشت قصه ما هم از پرواز كردنش لذت می برد...
چند ساعتی از حركت اردك ها و لاك پشت گذشته بود كه از دور دست یه روستای كوچیك پیدا شد. اردك ها پر زدند و زدند تا رسیدند به نزدیكای روستا. مردم روستا كه مشغول چروندن گاو و گوسفنداشون بودند و بعضیشون هم كشاورزی می كردند، از دیدن لاك پشتی كه توی هوا دست و پا می زد خیلی تعجب كردند. یكی از روستایی ها كه حسابی از دیدن این صحنه شوكه شده بود، بعد از چند لحظه كه مطمئن شد اشتباه نمی كنه، شروع كرد به دویدن و فریاد زدن كه: آهای، نگاه كنید! یه لاك پشت داره پرواز می كنه! نگاه كنید!
لاك پشت قصه ما، كه از دیدن مرد روستایی و فریادهاش حسابی كفری شده بود، نفس عمیقی كشید و بعد، با صدای بلند فریاد زد: تا كور شود هر آنكه نتواند دید!
اما...
چشمتون روز بد نبینه. گفتن این جمله همان و باز شدن دهن لاك پشت و جدا شدن از چوب هم همان!
اردك ها كه دیدند لاك پشت دهنش رو باز كرده و بین زمین و آسمون داره دست و پا می زنه و معلّقه بهش گفتند: خوب شد پاهات رو با نخ به خودمون بسته بودیم. و گرنه الان باید می گفتی: لعنت به دهانی كه بد موقع باز شود...
بله، اینجوری بود كه قصه ما به سر رسید، لاك پشت قصه هم با دوستای خوبش به یه سرزمین خوش آب و هوای دیگه رسید...

برگرفته از
داستان های كلیله و دمنه، با سرسوزنی تخلص!

پیوست: اللهّم صل علی محمّد و ال محمّد و عجّل فرجهم    

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

نویسندگان

صفحات جانبی

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :