تبلیغات
انعکاس - کتاب قرمز...

انعکاس

فرقی نمی کند گودال کوچکی باشی یا دریای بیکران! زلال که باشی آسمان در توست...

دوشنبه 10 بهمن 1390

کتاب قرمز...

نویسنده: احمد طحانی   

....................................................................

.......................................................................

سلام


این داستان در روزنامه کیهان به یادگار مانده است:

كتاب قرمز

لباس های تر و تمیزی پوشیده بود و عینك ظریفی هم به چشم داشت. در پیاده رو كه قدم می زد، نگاهش با بقیه متفاوت بود. با آن چشمان قهوه ای رنگش كه از پشت عینك درشت، به نظر می رسید، طوری اطراف را نگاه می كرد كه انگار آن سوی زمان را می بیند! با آرامش خاصی قدم می زد، جوری كه انگار در فكرش چیزی می گذرد كه سرشار از انگیزه اش می كند. بعد از چند دقیقه رسید به یك مغازه كتابفروشی. پشت ویترین مغازه، چند لحظه ای ایستاد و كتاب ها را برانداز كرد. تا اینكه چشمش به یك كتاب خاك گرفته و قطور افتاد. عینكش را بالا برد و لای موهای سفید رنگش، گیر انداخت. سرش را به شیشه ویترین نزدیك كرد و با دقت خاصی كتاب را نگاه كرد. بعد انگار كه گمشده ای را پیدا كرده باشد، چشمانش برقی زد و لبخند دلنشینی بر لبانش نشست. عینكش را دوباره به چشم زد و خیلی آرام و مودب وارد مغازه شد...
- سلام
- سلام، خوش آمدید. در خدمتم.
- ممنونم، بی زحمت كتاب سوم توی ویترین را به من بدهید. ستون دوم از چپ، كتاب سوم. همان كه جلد قرمزی دارد!
- اوه، البته، الان می آورم...
انتخاب پیرمرد یك كتاب قطور فلسفی بود، در رابطه با هستی و نیستی! و در آن، پیرامون اینكه اول هستی بوده یا نیستی بحث شده بود. آیا قبل از هستی نیستی بوده است؟ اگر نیستی وجود داشته پس وجود نیستی، خود نوعی هستی بوده و بنابراین قبل از هر چیز هستی بوده است و...
مغازه دار خوشحال بود از اینكه بالاخره یك كتاب خوان حرفه ای، سراغ كتابی را گرفته كه مدتهاست كسی حتی نگاهش هم نمی كند، و پیرمرد خوشحال از اینكه كتاب مورد علاقه اش را پیدا كرده است...
پیرمرد بعد از خرید كتاب، چند دقیقه ای در بازار قدم زد. كمی خرید كرد، بعد از آن به پارك مورد علاقه اش رفت و روی نیمكتی نشست كه اسمش را گذاشته بود نیمكت تنهایی! آخر هیچ كس آن و دور و برنمی آمد. تنها او بود و درختان پارك. تنها او بود و كاج بلندی كه از میان همه درختان جلوی پارك، توجه بیشتری به او داشت. در میان سكوت پارك، كتاب را آرام از كیسه خرید بیرون آورد و دستی به جلدش كشید. با دقت خاصی كتاب را چرخاند و خوب براندازش كرد و بی آنكه بازش كند باز با همان دقت و ظرافت آن را توی كیسه قرار داد. برخلاف همیشه كه نزدیك به یك ساعت آنجا می نشست، این بار به خاطر شوقی كه از پیدا كردن كتاب دلخواهش داشت، زودتر بلند شد و به سمت خانه راه افتاد. در مسیر بازگشت به كتاب هایش فكر می كرد. به اینكه كم كم باید آنها را به یك كتابخانه خوب اهدا كند تا بقیه هم از آنها استفاده كنند. وقتی به خانه رسید و لباس هایش را مثل همیشه و با دقت روی چوب لباسی قرار داد، مستقیم رفت به سمت اتاقش. وسایل ساده و مرتبی كه در خانه قرار داشت نشان می داد پیرمردی تنها آنجا زندگی می كند. تمیزی وسایل خانه هم منظم بودنش را فریاد می زد. وقتی به كتابخانه اتاقش رسید كتاب را از كیسه بیرون آورد. جلد آن را، یك بار دیگر نوازش كرد و در جایی كه چند وقت بود انتظار پرشدنش را می كشید قرار داد. حالا دیگر كل قفسه پر شده بود. پیرمرد كه لبخندی از سر رضایت بر لب داشت چند قدمی عقب رفت و در حالی كه دستش را به كمرش زده بود همه كتابهای داخل قفسه را برانداز كرد. كتابخانه اش هم مثل زندگی اش منظم شده بود. ردیف اول كتاب های سبز از قطور تا نازك، ردیف بعدی كتاب های آبی از نازك تا قطور، و بالاخره در ردیف آخر كتاب هایی با جلد قرمز، از نازك تا قطور!
پیرمرد با آن كه سواد خواندن و نوشتن نداشت ولی عاشق كتابهایش بود. او روزها در پارك می نشست و به این فكر می كرد كه كاش فرصت سواد آموختن داشت! كاش می توانست یك بار دیگر به كودكی برگردد این بار در كنار كار و تلاش، برای باسواد شدن هم كاری كند!
اما نگاه غمبار پیرمرد پرده از راز بیماری دردناكی كه عصاره وجودش را می مكید، برمی داشت. و لبخند مهربانش، نشان از آن می داد كه حداقل در آخر عمر توانسته با كتاب مانوس شود. چندی بعد پیرمرد كتابهایش را به بزرگ ترین كتابخانه شهر اهدا كرد، تا بعد از آن مراجعین با كتاب های باارزشی مواجه شوند كه پشت آنها نوشته شده بود:
اهدایی از طرف پیرمردی كه سواد نداشت، ولی كتابها را دوست داشت...

پیوست: اللهّم صل علی محمّد و ال محمّد و عجّل فرجهم    

How do I stretch my Achilles tendon?
پنجشنبه 23 شهریور 1396 08:18 ب.ظ
Hey are using Wordpress for your site platform? I'm new to the blog world but I'm trying to get
started and create my own. Do you require any coding expertise to make your own blog?
Any help would be greatly appreciated!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

نویسندگان

صفحات جانبی

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :