تبلیغات
انعکاس - نگاه...

انعکاس

فرقی نمی کند گودال کوچکی باشی یا دریای بیکران! زلال که باشی آسمان در توست...

سه شنبه 13 دی 1390

نگاه...

نویسنده: احمد طحانی   

...................................................................

.....................................................................
سلام

این داستان در روزنامه کیهان به یادگار مانده است:

پاسخ مسابقه تصویری (پنج)

نگاه

چند روزی بود كه پیرمرد كتابفروش وارد روستا شده بود. روستایی كه هنوز به معنی واقعی كلمه «روستا» بود! هنوز بوی كاهگل در و دیوار خانه هایش، هوش از سر آدم می برد. هنوز می شد ستاره های بی شمار آسمان را در سكوت شبش دید. روستایی كه هنوز وقتی در كوچه باغ هایش نفس می كشی، احساس شادابی و نشاط همه وجودت را پر می كرد! پیرمرد كتابفروش، هر ماه به روستا سر می زد. چند جلد كتاب با خودش می آورد. می رفت توی مدرسه روستا و بچه ها را دور خودش جمع می كرد. به هر كدامشان یك جلد كتاب می داد، و می گفت كه آنها را تا فردا نگاه كنند. بررسی كنند، ورق بزنند و اگر خوششان آمد آنرا بخرند. پیرمرد آنقدر مهربان بود كه هر كتابی را به هر كس می داد، محال بود چك و چانه ای بشنود كه من اینرا نمی خواهم، یا اینكه تكراری است و... بچه ها وقتی كتابها را می گرفتند، اگر تكراری بود خودشان بین هم عوض می كردند، و هر كس به هر كتابی كه خوشش می آمد می رسید. هر ماه اكثر كتابهایی كه پیرمرد می آورد خریداری می شد. بچه های مدرسه به كمك هم چند قفسه بزرگ درست كرده بودند و آنرا گذاشته بودند توی مسجد روستا. هر كس كتابی می خرید و می خواند، اگر دوست داشت آنرا می گذاشت توی كتابخانه تا بقیه هم بتوانند از آن استفاده كنند. پیرمرد هم این كتابخانه را دیده بود، و لبخندی كه بر لب داشت به همراه نشاطی كه همه وجودش را پر كرده بود خبر از رضایتش می داد. پیرمرد این روستا را بیشتر از جاهای دیگری كه سر می زد دوست داشت و هر بار كه می آمد چند روزی می ماند. در روستا قدم می زد. با بچه ها حرف می زد. به مزارع می رفت و از دیدن كشاورزی اهالی روستا لذت می برد، به دشت می رفت و گله های گاو و گوسفند را می دید، و خلاصه از اینكه چند روزی از فضای خسته كننده و پر از دود و شلوغی شهر فاصله می گرفت خوشحال بود. او معلم بود و چند سالی بود كه بعد از بازنشستگی در یك كتابفروشی بزرگ در شهر كار می كرد. خود پیرمرد به صاحب كتابفروشی پیشنهاد داده بود كه كتابها را به روستاهای كوچك و بزرگ اطراف شهر ببرد و بفروشد. به این ترتیب هم به بچه های روستایی كمك می شد، و هم از فروش كتابها سودی به پیرمرد می رسید...
در روستا و بین بچه های مدرسه، پسر گوشه گیر و آرامی بود كه عاشق تنهایی بود. بعد از اینكه كلاس و درسش تمام می شد یك راست می رفت به مزرعه تا به پدرش كمك كند. سر زمین حواسش به كار خودش بود و جز چند جمله ای كه آنهم جواب سؤالات پدرش بود چیزی نمی گرفت. وقتی توی خانه بود یا كتاب می خواند، یا چیز می نوشت و یا از پنجره اتاقش حیاط خانه را نگاه می كرد. درختانی كه توی حیاط بودند، مرغ و خروس هایی كه یك گوشه از باغچه برای خودشان می چریدند، ابرهایی كه از آسمان حیاط خانه رد می شدند و...
او بیشتر از بچه های مدرسه و اهالی روستا از آمدن پیرمرد كتابفروش به روستا خوشحال می شد. هر بار كه پیرمرد به روستا می آمد حتما كتابی می خرید و تا دفعه بعد كه باز پیرمرد بیاید و كتاب های تازه ای بیاورد چند بار آن را می خواند. آخر سر هم توی دفترش خلاصه ای از كتابی كه خوانده بود می نوشت. خوب به جلدش نگاه می كرد، و آنرا ورقی می زد. روی صفحه آخرش هم یك خط از شعرهای خودش می نوشت و آن را می داد به كتابخانه مسجد...
این بار و از بین كتابهایی كه پیرمرد آورده بود كتابی كه به پسرك روستایی رسید كه اسمش بود: نگاه! روی جلد كتاب كه آبی رنگ بود یك چشم كشیده شده بود كه به دور دست نگاه می كرد، و در گوشه پایین كتاب هم منظره ای از یك دشت سرسبز به همراه یك درخت بلند و زیبا تصویر شده بود، و یك نفر كه پای آن درخت ایستاده بود، و از طرز ایستادنش هم معلوم می شد كه به دشت خیره شده است. پسر روستایی از دیدن تصویر روی جلد كتاب و اسمش حس عجیبی پیدا كرده بود. انگار كه تصور می كرد كتاب را خودش نوشته است. حس می كرد می داند مطالب داخل كتاب چیست و نوشته هایش از چه حرف زده است...
وقتی پسر روستایی بعد از كمی كار در مزرعه به خانه برگشت، لباسش را بیرون آورد یك استكان چای برای خودش ریخت و زیر پنجره ای كه بهترین رفیق روزهای تنهایی اش بود نشست و كتاب را از كیفش بیرون آورد. اول خوب به جلدش نگاه كرد، و بعد از آنكه دوباره همان حس عجیب را پیدا كرد، آرام و با احتیاط كتاب را باز كرد...
بالای صفحه نوشته شده بود: تقدیم به همه كسانی كه نگاه مهربانشان را به ما می بخشند...
پسر روستایی كه از خواندن این جمله در خودش احساس غرور می كرد، بی آنكه متوجه گذر زمان باشد شروع به خواندن كتاب كرد. نگاه، حكایت درست نگاه كردن به زندگی را بیان می كرد، و درباره آن داستان های زیبایی را نقل كرده بود. متن كتاب آنقدر شیرین و جذاب بود كه پسرك همان دفعه اول به حدی پیش رفت كه تقریبا نیمی از كتاب را خواند! و بعد از اینكه با صدای مادرش كه او را برای شام خوردن صدا می كرد به خود آمد، استكان چای، كه حالا حسابی یخ كرده بود را برداشت و جرعه ای نوشید. شیرینی كتاب به قدری بود كه تلخی چای یخ كرده لبخند زیبایی كه روی لبش نقش بسته بود را محو نكرد...
پسرك روستایی آن شب در رختخوابش بیدار بود و به- نگاه- فكر می كرد. از كنار رختخوابی كه توی اتاقش پهن می كرد، می شد آسمان زیبای روستا را از پنجره اتاق دید. پسرك روستایی وقتی از
پنجره اتاقش، آسمان پرستاره روستا را تماشا می كرد تصور می كرد درنگاهش حس متفاوتی پیدا شده. احساس می كرد وقتی به آسمان و ستاره ها نگاه می كند با سرعت به آنها نزدیك می شود و خودش را بین آنها می بیند! او آنشب را تا صبح از شوق نگاه و كتابش بیدار ماند، و صبح زود بی آنكه خستگی بیدار بودن شب، در شادابی اش اثری بگذارد از خانه بیرون زد و به سمت مدرسه به راه افتاد. آن روز پیرمرد به مدرسه می آمد تا پول كتابهایی كه مشتری داشت، بگیرد. كتاب های برگشتی را هم با خودش برمی برد تا شاید در روستای دیگری بفروشد...
زنگ آخر برای پسر روستایی از هر روز كندتر گذشت، تا اینكه بالاخره زمان دیدن پیرمرد فرارسید.
پسرك برای اینكه صاحب كتاب شود خیلی مشتاق بود و برای همین وقتی پیرمرد از دفتر مدرسه آمد توی حیات، زودتر از بقیه بچه ها كه هنوز در انتخاب كتابشان مردد بودند به سمت پیرمرد دوید.
پول را كه قبلاً از جیبش درآورده بود به پیرمرد داد و بعد كتاب را نشان داد و گفت: من این كتاب را می خرم. پیرمرد كه مثل همیشه لبخند مهربانی روی لبش بود به جلد كتاب نگاهی انداخت، و وقتی شوق پسرك روستایی برای خریدن و خواندنش را دید، فهمید كه او با همه كوچكی و كودكی اش به ارزش كتاب پی برده است. دستی به سر روی پسرك كشید و گفت: پسرم، من تا به حال چند جلد از این كتاب را فروخته ام. هر بار كسی آنرا می گیرد محال است آن را پس بیاورد، و هركس آن را خوانده محال است كه در تفكرش تغییری پدید نیامده باشد! امیدوارم از خواندن - نگاه-به قدر كافی لذت ببری، و البته سعی كنی از آن درس بگیری. من چند وقت پیش این كتاب را خواندم و از آن به بعد، به زیبایی های دور و برم توجه بیشتری دارم. می دانم وقتی درختی را می بینم كه به احترام خداوند، با شكوه تمام ایستاده، باید از دیدن شكوهش خدا را شكركنم. می دانم وقتی چشمانم تاب نگاه كردن به آسمان را دارد، از دیدن عظمت آن باید شكرگزار باشم. می دانم درپس این همه زیبایی خالقی وجود دارد كه آنها را آفریده، پسرم، ما باید سعی كنیم درست ببینیم، و بعد از نگاهمان درست درس بگیریم و درست عمل كنیم!
پسرك روستایی، با چشمانی پر از بهت و حیرت- نگاه، در دست، از مدرسه خارج شد و به سمت مزرعه به راه افتاد. در راه چیزهایی می دید كه روزهای قبل بی توجه ازكنارشان رد شده بود. گل های كوچك و زیبایی كه كنار آبراهه ها روییده بودند. جوی آبی كه در مسیرش آبشار كوچك اما زیبایی را بوجود آورده بود. درختان زیبایی كه سر به فلك كشیده بودند و برگ های سبزشان با نسیم دل انگیزی كه در روستا وزیدن داشت می رقصید و...
آن روز گذشت، پیرمرد كتابفروش به شهر برگشت. اما پسرك روستایی، آخر هر ماه، با چشمانی لبریز از شوق و انتظار، آمدن پیرمرد كتابفروش را از بلندای سقف خانه شان انتظار می كشد...

- همه چیز این نوشته تخیلی است، از جمله كتاب نگاه!

پیوست: السلام علیک یا اباعبدالله الحسین (ع)

Can better posture make you taller?
پنجشنبه 23 شهریور 1396 11:00 ب.ظ
It's the best time to make a few plans for the
future and it's time to be happy. I've read this submit and if
I may just I wish to recommend you few interesting issues or suggestions.
Perhaps you can write next articles regarding this article.
I want to read more things about it!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

نویسندگان

صفحات جانبی

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :