تبلیغات
انعکاس - دیوار چین...

انعکاس

فرقی نمی کند گودال کوچکی باشی یا دریای بیکران! زلال که باشی آسمان در توست...

چهارشنبه 29 تیر 1390

دیوار چین...

نویسنده: احمد طحانی   

................................................................

...................................................................

سلام

این داستان در روزنامه کیهان به یادگار مانده است:

دیوار چین
روی صندلی پارك، كنار دوستم نشسته بودم و چند دقیقه ای بود كه هر دوتامون سكوت كرده بودیم. با اینكه آرامش و سكوت خیلی وقت ها لذت بخشه و با همه بی زبونیش كلی حرف داره برای گفتن، ولی این بار كم كم داشت حوصله مون سر می رفت كه دوستم گفت: احمد، می خوام یه رازی روبهت بگم! منتهی یه شرط داره و اون هم اینكه هر وقت گفتم كه وقتمون تمومه، باید قبول كنی...
من كه از یك طرف خوشحال بودم كه سكوت كسالت بارمون شكسته و از طرف دیگه حس كنجكاویم برانگیخته شده بود با اشتیاق گفتم: راز؟ مطمئن باش بین خودمون می مونه...
دوستم كه اتفاقا دوران خوش خدمت سربازی را با هم گذرانده بودیم گفت: یادت میاد همیشه می گفتی آرزو دارم بریم جاهای دیدنی دنیارو با هم ببینیم؟
با شور و هیجان خاصی گفتم: بله، خوب؟
گفت: پاشو دنبالم بیا تا بفهمی ماجرا چیه!
من هم با كمال میل قبول كردم و با هم راه افتادیم. توی راه من به این فكر می كردم كه دوستم شهریار چه رازی داره كه من ازش بی خبرم؟ راستش با خودم فكر می كردم كه نكنه اختراعی كرده و می خواد به من نشون بده! آخه دوستم مهندسی می خونه و از كارای فنی هم خوب سر درمیاره...
طولی نكشید كه رسیدیم در خونشون. خونه ای كه اون توش زندگی می كنه، از اون خونه های سنتی هست كه اگر یك سال تموم هم داخلش بمونی، اصلا خسته نمیشی. همون خونه هایی كه زمستون نشین و تابستون نشین داره، و اتفاقا نسلشون هم داره ورمی افته! آخه همه دارن آپارتمان نشین میشن!
بگذریم...
وقتی رسیدیم درخونش شهریار به من گفت كه چند لحظه همینجا بشین، من الان میام...
بعداز چند دقیقه اومد بیرون، وقتی نگاه كردم دیدم یه چیزی زیر بغلشه. انگار یه تیكه فرش بود، یا شایدم یه قالیچه قدیمی!
شهریار با دقت خاصی قالیچه رو جلوی درخونشون پهن كرد و بعد گفت: بیا بشین...
گفتم: شوخی می كنی؟ این بود رازی كه می گفتی باید بین خودمون بمونه؟
درحالی كه داشت با قالیچه ور می رفت گفت: این قدر حرف نزن، بیابشین تا خودت همه چیز رو بفهمی!
وقتی با بی حوصلگی رفتم و نشستم روی فرش شهریار گفت: چشمات رو ببند!
من كه دیگه داشت اعصابم خورد می شد كمی صدام رو بلند كردم وگفتم: داری منو مسخره می كنی؟ از تو پارك به اون قشنگی منو آوردی بشونی روی این تكه فرش؟ و حالا هم...
حرفم رو قطع كرد و گفت: حالا تو چشمات رو ببند، خودت می فهمی...
منم با اكراه حرفش رو قبول كردم!
چند لحظه بعد یه صدای پچ پچ شنیدم. وقتی خوب دقت كردم دیدم صدای شهریاره كه انگار داره با قالیچه حرف می زنه! دیگه داشتم از تعجب شاخ درمی آوردم كه یه دفعه حس كردم باد خنكی خورد به صورتم! زیرپام هم خیلی نرم شده بود. شهریار گفت: خوب، حالا می تونی نگاه كنی!
وقتی خیلی آروم چشمام رو باز كردم نزدیك بود از تعجب شاخ دربیارم! مونده بودم جیغ بزنم یا بخندم! صحنه ای كه می دیدم اصلا باور كردنی نبود...
ما داشتیم با اون قالیچه پرواز می كردیم! اون هم كجا؟ درست روی دیوار چین!!
چیزی كه می دیدم این قدر عجیب بود كه چند لحظه ای طول كشید تا بتونم دهنم رو كه از تعجب بازمونده بود، به زحمت ببندم!
دیوار چین، با اون عظمت و با اون زیبایی، الان درست زیرپای ما بود و ما داشتیم از روش پرواز می كردیم...
اصلا باور كردنی نبود. وقتی از بالای دیوار رد می شدیم، انبوه درختان زیبایی كه دوطرف دیوار قرار داشت، چشم انسان رو به خودش جلب می كرد! درختها این قدر قشنگ بودند كه می شد از خیر دیوار با اون عظمتش گذشت و فقط اونها رو تماشا كرد. خلاصه بعداز اینكه چند باری روی دیوار چرخ زدیم شهریار گفت: خوب دیگه، كم كم باید برگردیم، چشمات رو ببند!
اومدم بگم یه ذره دیگه بمونیم كه فوری گفت: قالیچه دیگه بیشتر از این نمی تونه مارو نگه داره. باید زودتر برگردیم، چشمات، چشمات رو ببند!
من هم با اینكه اصلا دوست نداشتم سفرمون تموم بشه ولی مجبور شدم و چشمام رو بستم...
چند لحظه ای گذشت كه حس كردم انگار باد متوقف شده. زمین زیرپام هم مثل سنگ سفت شده بود. خلاصه وقتی چشمام رو باز كردم دیدم جلوی در خونه دوستم نشستم و اون هنوز از خونه بیرون نیومده! تازه متوجه شدم كه انگار كل این سفر توی ذهنم اتفاق افتاده!
وقتی شهریار از خونه اومد بیرون دیدم یه كتابی توی دستشه. حدس می زدم كه اون رو برای من گرفته باشه تا اینكه گفت: بیا احمد، این هدیه منه به تو. امیدوارم كه خوشت بیاد!
با اینكه چند وقت از اون ماجرا می گذره، ولی من هنوز مطمئنم كه با دوست خوبم شهریار سفرهای زیادی میرم...
راستی، اسم اون كتاب «قدرت تخیل» بود!

پیوست: اللهّم صل علی محمّد و ال محمّد و عجّل فرجهم

http://laquitashenton.wordpress.com/2015/07/04/congenital-hammer-toes-in-children
دوشنبه 1 خرداد 1396 06:46 ب.ظ
This article is really a good one it helps new net visitors,
who are wishing in favor of blogging.
BHW
جمعه 11 فروردین 1396 01:48 ق.ظ
I'm really inspired together with your writing skills and also with the format
to your blog. Is this a paid subject matter or did you modify it your self?
Either way keep up the nice high quality writing, it is uncommon to see a
nice blog like this one these days..
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

نویسندگان

صفحات جانبی

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :